باز هم افکار پریشان
اندکی بر خود نظر کن بین که اینجا
تویی و غربت و غزلت و تنهایی
اندکی هم باز اندیشه کن اینجا
تا ببینی که چه هستی و چه هایی
باز هم فکر کن و باز کمی تدبیر کن
بهر این غمکده ی سیاه و بی پایان
باز هم نوری بی افروز تا ببینی
درد های کهنه را در بطن سرد این بیابان
باز هم آفتاب صبح را نظر کن
بین که سرد است و خموش و بی اراده
می رود آنسو که پنهان کند از ما
روی زرد و حرمت از دست داده
باز شباهنگام خیره بر مهتاب شو
در رخش جز حسرت و آه سیاهی بیش نیست
باز هم در میان اوج شب حس میکنی
که رهیدن از سیاهی آرزویی بیش نیست
|
+| نوشته شده توسط
♥ارش♥ در جمعه سیزدهم دی 1387
|