باز هم نوشتم و باز هم از زیبایی
باز دوباره یه روز دیگه شب شد
بـازم میشه ماه و ستـاره رو دیـد
بازم مـیـشه از روی مخـمـل شـب
یـواشـکـی یه عالـمـه ستـاره چـیـد
باز دوباره چشای من روشن شـده
به صورت سفــید و نــورانـی مـاه
باز میشه اون حس غریب و بخونی
تو چهره ی معصوم و بی گناه راه
باز دوباره چشـام به جـاده افـتـاده
که زیر دسـت و پـای ما دم نزده
با هر قدم که بر میداری روی اون
هیچی نمیگه،مارو اون پس نزده
یواش یواش کـنار بـرکـه رسـیـدم
من عکس ماه و دوباره تو آب دیدم
تو صورت سفید و پاکش به خدا
حـس طـراوت شـبـونـه رو دیـدم
بازم به راهم توی شب ادامه دادم
یاد حرفای قدیم عزیز جونم افتادم
که میگفت آدمی ارزشش زیاده
خـودم و بـفـروشـم از چـشـم افتـادم
مـیگـفـت آدمـا تـا زنـدن مـی تـونـن
دست تو دست حتی به رویا برسن
توی دنیا همو دوست داشته باشن
یـا بـه اوج قله های نـفـرت بـرسـن
مـی گــفت آدمـی مـثـال یـه گـلـه
که تـوی گـلـدون دنـیـا کاشــتـنـش
تو تمـوم لحظه لحظه های عـمـرش
اون گــل و زنـده به امـیـد داشتـنـش
گفته بود عزیز من توکلت باشه به اون
اون همیشه بی نیاز اون خدای مهربون
اونی که حتی یه لحظه از تو غافل نمیشه
سرتو بالا بگیر حس میکنیش تو آسمون
آروم آروم بـه تـه جــاده رســیـدم
هـیـچ هیـاهـویـی تـه جـاده نــدیــدم
جز یه حس پاک و زیبایی که داشتم
فقط و فقط ماه و ستاره ها رو دیدم
تـوی این شـب ، شـب رویـایـی من
انگاری تو اوج و انگار که تو خوابم
منـم و این شـب و این ماه و سـتاره
آره ایـنـجـا مـن پـر از یه حـس نـابم
|
+| نوشته شده توسط
♥ارش♥ در جمعه بیست و دوم آذر 1387
|