تو خیابون مشغول قدم زدنم
-وای چه بارونی میاد
- حتما خیس میشم
چشمم به عابری میافته که آروم آروم به طرف من میاد
-وای چه خوب
- معلومه خیابون اونقدرا که فکر میکردم خلوت نیست
اون به من میرسه
-سلام
- سلام
- خوبی
- ممنونم
پرسیدم: تو مثل من نمی ترسی از خیس شدن؟
یه نگاهی به من میکنه یه لبخندی میزنه
گفت: بذار وجودت با قطرات بارون شسته شه
پرسیدم: از کدوم وجود حرف میزنی؟
گفت: منظورم اون وجود مقدسه که مارو با بلندترین قله های انسانیت پیوند میده
ساکت شد به آسمان نگاهی کرد
و بعد دوباره به نگاهشو به من دوخت دستمو گرفت
گفت:بیا بریم تا چیزی رو بهت نشون بدم
با هم شروع به قدم زدن کردیم
یهو واستاد و یه برگ و از رو زمین برداشت
گفت: حتی این برگها هم از خیس شدن زیر بارون نمیترسن
نگاه معنی داری کرد به من
دوباره به اون برگ اشاره کرد
گفت :حتی زمانی که خودشونو از رو شاخه ها به پایین پرت میکنن نمیترسن
زیر بارون کاملا خیس شده بودم
اون مرد حق داشت خیس شدن زیر بارون ترس نداشت
خوشحال شدم از اینکه فراموش کرده بودم چترم و بیارم
برگشتم تا این موضوع رو بهش بگم ولی اون اونجا نبود
رفته بود
به آسمان نگاه کردم
قطره های بارون روی صورتم میخورد
چه با طراوت
با خودم گفتم چرا تا بحال اینقدر دقت نکرده بودم
گفتم وقتی به سادگی میتونم طراوت بارون و حس کنم و احساس برگ و بخونم
حتما میتونم شب دستم و دراز کنم و یه ستاره از آسمون بچینم
مطمئنا میتونم پرواز کنم
اون مرد رفت
ولی عطر گل رازقی توی اون هوای مرطوب پخش شده بود
|
+| نوشته شده توسط
♥ارش♥ در یکشنبه سوم آذر 1387
|