تورا چه میشود
چه اندیشه میکنی در این تاریکیه سرما
و چه میخوانی زیر لب
مگر یادت رفته است
ما گم شده ایم میان این ظلمت
من گم شده ام میان تاریکیه من
و تو لغزیدی به پرتگاه تن
و چه اشنا میرسد به نظر
ان روشنایی روشن در ان دوردست
اری ما گم شده ایم
میان جنگل انبوه حسادت
ما باختیم در بازیه رفاقت
معرفت را به قطره ای گنداب فروختیم
و انسانیت را به تکه ای سرب
اری ما گم شده ایم
میان هیاهوی این دیار خلوت
دیاری که در ان زندگی را به احساسات میفروشند
اری ما گم شده ایم
در میان گمشدگان
در میان پرتگاهی بی انتها
در میان سیاهی ها
خدایا دوستت دارم
مرا دریاب
مرا بخوان بخود
من فرومایه ناچیز را
من چه دارم از خود
جز بار سنگین شرم
جز کوله باری پر از حسرت
جز ناچیز وجودی پست
مرا بخود بخوان که تنها محتاج توام
|
+| نوشته شده توسط
♥ارش♥ در سه شنبه چهاردهم آبان 1387
|