فکر پرواز ....! همش همین فکر.............
شب و روز......... ثانیه به ثانیه............. لحظه به لحظه...........
ولی گاهی وقتا از خودم میپرسم
(راستی تا کجا ها میشود پرواز کرد؟)
چقدر میتونی بالهاتو باز کنی تا رسیدن به بی نهایت؟
بم بگو چقدر طاقت میاری وقتی از اون بالا
این زمین چرک گرفته رو می بینی؟
چقدر میتونی خودتو نیگه داری که اشک نریزی
به حال طروات از دست رفته ای که روزگاری
با عطر گل سرخ قاطی شده بود
اصلا متوجه وسعت از دست رفته زمین شدی؟
هیچ از خودت پرسیدی چرا ما ادما
همش دنبال اینیم که خون همدیگه روبکنیم تو شیشه؟
من میدونم...............
اخه ما دور تا دور شیشه احسامونو غبار خود پسندی گرفته
دیگه غیر خودمون کسی رو نمیبینیم
ما ها دیگه زیبایی شقایق یادمون رفته
کاری نمیشه کرد
ماها پست شدیم وحقیقت انسان بودن و فراموش کردیم
دقیقا همون زمانی که خواستیم ما به جای خورشید بتابیم
همون زمانی که چشم روی زیبایی های زندگی بستیم
فقط بت میگم به خودت بیا رفیق
اگه این نوشته رو میخونی
و اگه هنوز هم در اعماق وجودت
ذره ای خشک نشده از ریشه ی محبت وجود داره
به خودت بیا...........................
|
+| نوشته شده توسط
♥ارش♥ در شنبه دوازدهم مرداد 1387
|