خطابه ی اسان در امید
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
وطن کجاست که اواز اشنای تو چنین دور مینماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار
باز اید؟
هان سنجیده باش که نومیدان را معادی مقدر نیست!
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
معشوق در ذره ذره ی جان توست
اگر باور داشته باشی
و رستاخیز
در چشم انداز همیشه ی تو
به کار است
در زیج جستجو
ایستاده ای ابدی باش
تا سفر بی سرانجام ستارگان بر تو گذر کند
که زمین
از این گونه حقارت بار نمی ماند
اگر ادمی
به هنگام
دیده ی حیرت می گشود
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
زیستن
و ولایت والای انسان بر خاک را
نماز بردن
زیستن
ومعجزه کردن
ورنه
میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست
هم از ان دست که مرگت
هم از ان دست که عبور قطار عقیم استران تو
از فاصله ی کویریه میلاد و مرگت؟
معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دست کار توست
اگر دادگر باشی
که در این گستره
گرگان اند
مشتاق بر دریدن بیدادگرانه ی ان
که دریدن نمی تواند—
و دادگری
معجزه ی نهایی ست
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
و کاش در این جهان
مردگان را
روزی ویژه بود
تا چون از برابر این همه اجساد گذر میکنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم
این پر ازار
گند جهان نیست
تعفن بی داد است
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
و حضور گرانبهای ما
هر یک
چهره در چهره ی جهان
(این ایینه ای که از بود خود اگاه نیست
مگر انکه در او در نگرند-)
تو
با من
ادمی یی
انسانی
هر که خواهد گو باش
تنها
اگاه از دست کار عظیم نگاه خویش-
تا جهان
از این دست
بی رنگ و غم انگیز نماید
تا جهان
از این دست
از این دست
پلشت و نفرت خیز خود نماند
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
یکی
از دریچه ی ممنوع خانه
بر ان تل خشک خاک نظر کن
اه اگر امید می داشتی
ان خشک سار
کنون این گونه
از باغ و بهار
بی برگ نبود
و ان جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی میخواند
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
نه
نومید مردم را
معادی مقرر نیست
چاووشی امید انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن میرساند
23 تیر 1359
احمد شاملو
|
+| نوشته شده توسط
♥ارش♥ در دوشنبه دهم تیر 1387
|