امشب از اسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب الودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره میسوزد
اتش جاودان اتش ها
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
ان چه از شب بجای میماند
عطر خواب اور گل یاس است
اه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و اه مرطوب
بوزد بر تن ترانه ی من
اه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویا ها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیا ها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم...تو...پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو...بار دیگر تو
ان چه در من نهفته دریایست
کی توانم نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای رفتنم باشد
بسکه لبریزم از تو میخواهم
بروم در میان صحرا ها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
|
♥لینک ثابت♥|♥نوشته شده توسط♥
♥ارش♥ در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
|