تبليغاتX
๑۩۞۩๑سوخته از عشق ๑۩۞۩๑


๑۩۞۩๑سوخته از عشق ๑۩۞۩๑

♥ ♥ ♥ شعرهای عاشقانه و عکسهای زیبا ♥ ♥ ♥


وقتی نگاه میکنم به اطرافم


خیلی هارو میبینم که با همن


همو دوست دارن


چیزای دیگه ای هم میبینم


میخوام فراموش کنم


میخوام چشامو ببندم


میخوام تنها باشم


مثل قبلنا


دلم میخواد اگه قراره لحظه هامو قسمت کنم


با کسی قسمت کنم که منو دوست داشته باشه


خیلی وقتا تو ماه


به خاطر خیلی از مشکلات یا کارای دیگه مجبور به سفر میشم


راه طولانی و خسته کننده ست


زندگی دقیقا به همون سرعتی که من از کنار گاردریل ها میگذرم

در گذره


وقتتون و بیهوده از دست ندین


.......................................................


شب سرشاری بود.


رود از پای صنوبرها،تا فراتر رفت.


دره مهتاب اندود،و چنان روشن کوه،که خدا پیدا بود.


در بلندی ها،ما


دورها گم،سطح ها شسته،و نگاه از همه شب نازکتر.


دست هایت ساقه ی سبز پیامی را می داد به من


و سفالینه ی انس،با نفس هایت آهسته ترک میخورد


و تپش هامان میریخت به سنگ.


از شرابی دیرین،شن تابستان در رگ


و لعاب مهتاب،روی رفتارت.


تو شگرف،تو رها،و برازنده ی خاک.


فرصت سبز حیات،به هوای خنک کوهستان می پیوست.


سایه ها برمی گشتند.


و هنوز،در سر راه نسیم،


پونه هایی که تکان می خورد،


جذبه هایی که به هم می خورد.................


دوست دارم


....................................................


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت توسط ♥ARASH♥| |


سکوت شباهنگام این خلوت دیرینه


چه کرده با من که در اوجم و پر ز احساس سبکی


فکر میکنم به اینکه چگونه باید ببینم دوباره


به آسمان نگاه میکنم ، چیزی در درونم پر میکشد


به سوی بی نهایت به سوی انچه نمیدانم چیست


ولی حس غریبی ست


یگانه احساسی ناب


چه میشود که بتوان پر کشید به ان افق دور دست


چه میشود که بتوان حس کرد لطافت شبنم صبحگاهی را


کجای دنیای من ایستاده ای؟


چگونه تمامی وجودم را از آن خود کردی؟....


....نگاه سردیست نگاه مهتاب امشب


چه میگوید با دل خسته ام؟


آری میشنوم صدای شکوه هایش را


و می بینم غرور شکسته اش را


مرا با خود ببر به اوج بی نهایت


مرا بخوان به طلوع گرم پاکی ها


صداقتم تقدیم تو


مرا در آغوشت بگیر شب سردیست


میلرزم از تنهایی...


سحر در راه است.



نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

 




 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

تو خیابون مشغول قدم زدنم

 

-وای چه بارونی میاد

 

- حتما خیس میشم

 

چشمم به عابری میافته که آروم آروم به طرف من میاد

 

-وای چه خوب

 

- معلومه خیابون اونقدرا که فکر میکردم خلوت نیست

 

اون به من میرسه

 

-سلام

 

- سلام

 

- خوبی

 

- ممنونم

 

پرسیدم: تو مثل من نمی ترسی از خیس شدن؟

 

یه نگاهی به من میکنه یه لبخندی میزنه

 

گفت: بذار وجودت با قطرات بارون شسته شه

 

پرسیدم: از کدوم وجود حرف میزنی؟

 

گفت: منظورم اون وجود مقدسه که مارو با بلندترین قله های انسانیت پیوند میده

 

ساکت شد به آسمان نگاهی کرد

 

و بعد دوباره به نگاهشو به من دوخت دستمو گرفت

 

 گفت:بیا بریم تا چیزی رو بهت نشون بدم

 

با هم شروع به قدم زدن کردیم

 

یهو واستاد و یه برگ و از رو زمین برداشت

 

گفت: حتی این برگها هم از خیس شدن زیر بارون نمیترسن

 

نگاه معنی داری کرد به من

 

دوباره به اون برگ اشاره کرد

 

گفت :حتی زمانی که خودشونو از رو شاخه ها به پایین پرت میکنن نمیترسن

 

زیر بارون کاملا خیس شده بودم

 

اون مرد حق داشت خیس شدن زیر بارون ترس نداشت

 

خوشحال شدم از اینکه فراموش کرده بودم چترم و بیارم

 

برگشتم تا این موضوع رو بهش بگم ولی اون اونجا نبود

 

رفته بود

 

به آسمان نگاه کردم

 

قطره های بارون روی صورتم میخورد

 

چه با طراوت

 

با خودم گفتم چرا تا بحال اینقدر دقت نکرده بودم

 

گفتم وقتی به سادگی میتونم طراوت بارون و حس کنم و احساس برگ و بخونم

 

حتما میتونم شب دستم و دراز کنم و یه ستاره از آسمون بچینم

 

مطمئنا میتونم پرواز کنم

 

اون مرد رفت

 

ولی عطر گل رازقی توی اون هوای مرطوب پخش شده بود

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

باز هم با من باش

 باز هم مرا باور کن

 باز هم مرا به خاطر اور

تورا در امتداد خطوط پیچ در پیچ زمان گم کردم

بخدا دلم برات تنگ شده

من جز برای تو و خودم برای هیچ کس ننوشتم

انگاری ذهنم با نخ چرخ خیاطی مامان گره خورده و با سوزن ته گردش سوراخ شده

اخه این چه وضعشه

یه نیگا بنداز

همه چی قاطی شده باهم

اگه بودی میدیدی

منتظرم برگردی ببینی که وقتی نیستی من فقط یه صفرم

دیگه چی میخوای

امیدوارم از اون ور دنیا این مطلب و بخونی و بفهمی چی میگم

اینو فقط واسه تو نوشتم

ارش پوکیده اینجا

منتظرم که بیای دوباره

چرت و پرت گفتم؟

میدونم....

گفتم یه کم بخندی....

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

 

تورا چه میشود

 

چه اندیشه میکنی در این تاریکیه سرما

 

و چه میخوانی زیر لب

 

مگر یادت رفته است

 

ما گم شده ایم میان این ظلمت

 

من گم شده ام میان تاریکیه من

 

و تو لغزیدی به پرتگاه تن

 

و چه اشنا میرسد به نظر

 

ان روشنایی روشن در ان دوردست

 

اری ما گم شده ایم

 

میان جنگل انبوه حسادت

 

ما باختیم در بازیه رفاقت

 

معرفت را به قطره ای گنداب فروختیم

 

و انسانیت را به تکه ای سرب

 

اری ما گم شده ایم

 

میان هیاهوی این دیار خلوت

 

دیاری که در ان زندگی را به احساسات میفروشند

 

اری ما گم شده ایم

 

در میان گمشدگان

 

در میان پرتگاهی بی انتها

 

در میان سیاهی ها

 

خدایا دوستت دارم

 

مرا دریاب

 

مرا بخوان بخود

 

من فرومایه ناچیز را

 

من چه دارم از خود

 

جز بار سنگین شرم

 

جز کوله باری پر از حسرت

 

جز ناچیز وجودی پست

 

مرا بخود بخوان که تنها محتاج توام

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

گه گداری مینویسم                  قلم دردست...........          بدور از روح ابلیسم

 

برای شادی پروانه ها .............      من از شادی و شور لبریزم

 

به هنگام وداع تلخ نرگسهای باغم.......  

 

من از عمق وجود خویش.....  و از تنهایی تنهاترین غنچه ی باغم مینویسم

 

قلم در دست میمیرد.....................      و جوهر رنگ می بازد.....................

 

و اینک بوته های سبز باغم نیز..............         به پای بی مرامی زمستان مینشیند

 

اری....  بهار عشق هم بالش شکسته ست.........     و اکنون حکمفرما زمستان است

 

و ما همچون گذشته این اسیرانیم.............    که در دام بلاهای زمستانها گرفتاریم

 

و هر روز و همیشه به امید یک طلوعیم.......

 

که گرما بخش این محفل بی بهارمان باشد........

 

که شاید روشنی بخش تمام لحظه های تارمان باشد.......

 

و اکنون فکر من مشغول این فرمول پیچیده و سخت است

 

که چرا روز میمیرد.........

 

و چرا رنگ نمیگیرد..............

 

                                                                                                   ارش 30/7/87

 

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

بازم امشب تنهام و صدای شرشر بارون گوشهامو نوازش میده

 

 دلم میخواست بنویسم ولی از چی ؟

 

اخه وقتی مشغله ی فکری ات زیاده چطور میتونی بنویسی؟

 

یه سری به فروغ زدم

 

 و وقتی کتاب شعرشو باز کردم اولین چیزی که نگام بهش افتاد این بود:

 

( اری اغاز دوست داشتن است          گرچه پایان راه ناپیداست)

 

(من به پایان دگر نیاندیشم                که همین دوست داشتن زیباست)

 

 

اره دوست داشتن.

 

 جالب بود نمیدونم چرا؟

 

 ولی چند بار قبل هم که سری به فروغ زده بودم

 

 این چند بیت اول برام اومد.

 

تصمیممو گرفتم اره از دوست داشتن...

 

باس از دوست داشتن بنویسم.

 

راستش فکر کردم چرا بعضی ها ، بعضی های دیگه رو دوست دارن

 

 ولی فراموششون میشن

 

و چرا بعضی ها یادشون میره که بععضی ها دوسشون دارن

 

و چرا قانون دوست داشتن پر از فرمولای سخت و حل نشدنیه

 

زود جوابمو گرفتم بازم از فروغ

 

اره گفته بود

 

(من به پایان دگر نیاندیشم         که همین دوست داشتن زیباست)

 

چه کنیم باس بسازیم.................................

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

بی هدف تو خونه میچرخیدم اومدم

 

 کنار پنجره و پنجره رو باز کردم

 

نگاهم به دیوار اجری خونه روبرویی لحظه ای گره خورد.

 

دقت کردم، خوب که نگاه کردم

 

حس حیات رو توی اون رگه های اجری به وضوح

 

دیدم. این حس منو تو فکر فرو برد و

 

لحظه ای بعد خودمو در اعماق

 

ژرف یک احساس تازه پیدا کردم.

 

زندگی فراتر از اون چیزیه که ما

 

بخوایم اونو درگیر نگاهای زود گذر بکنیم

 

اره همین فکر منو بر اون

 

داشت که با دیدی بازتر و نگاهی عمیقتر

 

به اتفاقاتی که در اطرافم می افته

 

دقت کنم و از همه مهمتر اونا رو درک کنم با دیده ی عقل.

 

مهم نیست که کجا واستادیم

 

مهم اینه که بد و خوب ماجرا رو بفهمیم که اگه

 

بفهمیم حتما تو پیدا کردن مسیر درست دچار تردید نمیشیم.

 

به خودم میگم تو اون کسی هستی که توانایی داری زندگی کنی

 

 و مهم اینه که

 

میتونی و این حس بم میگه نباید نا امید شد.

 

مطمئن باش افتاب هر وقت

 

که طلوع کنه طلایی طلوع میکنه

 

تو هم سعی کن بدرخشی و بدان

 

"نگرانی ها نباید جایی در میان احساس های تازه داشته باشد"

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

 

چو آفتاب ، همیشه تابان

 

 

و چو ابر نوید نعمت باران

 

 

و چو نسیم دست پرواز قاصدک

 

 

و چو آب مظهر پاکی

 

 

و چو چشمه صاف و بی آلایش

 

 

و چو کوه استوار

 

 

و چو پرنده رها

 

 

و چو گل مظهر زیبایی

 

 

و فقط دو بال برای پرواز

 

 

و داشتن افقی رو به بی نهایت.....

  

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

 

تنها صدای  آب مرهم درد تنهاییم بود

 

 

و ترانه ی لالایی باد زیبایی خواب شبانه ام

 

 

اندوهم را به یاری باد رهسپار سفری بی بازگشت کردم

 

 

وانچه که گذشت فراموش شد اما نه به راحتی

 

 

و هرچه ماند زیباتر از گذشته به چشم آمد

 

 

و هرچه که در قمار زندگی باخته بودم گویی قصد بازگشت داشت

 

 

و شاید هم باز بتوانم

 

 

با همان بالی که روزگاری شاپرکی به یادگار گذاشت پرواز کنم

 

 

و شاید اکنون زمین زیباتر شده از دوردست

 

 

و شاید رنگ زندگی بر پیکره ی خاکستری لحظه هایم پاشیده شده

 

 

و شاید باز هم بتوانم در زلال چشمه روح را بشویم

 

 

و شاید باز هم امیدی باشد به ادامه

 

 

آری امیدی هست

 

 

همیشه هست و خواهد بود

 

 

باید به دنبال نور گشت حتی در تاریکترین لحظه ها

 

 

حتی در تاریکی شبهای بی مهتاب

 

 

برای دیدن زیبایی ها اول زیبایی وجود خودت را درک کن

 

 

باید ببینی تا آنچه که هستی را باور کنی

 

 

.................بگذار تا رها شویم ...............

 

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

 

فکر پرواز ....!    همش همین فکر.............

 

 

شب و روز......... ثانیه به ثانیه............. لحظه به لحظه...........

 

 

ولی گاهی وقتا از خودم میپرسم

 

 

(راستی تا کجا ها میشود پرواز کرد؟)

 

 

چقدر میتونی بالهاتو باز کنی تا رسیدن به بی نهایت؟

 

 

بم بگو چقدر طاقت میاری وقتی از اون بالا

 

 

این زمین چرک گرفته رو می بینی؟

 

 

چقدر میتونی خودتو نیگه داری که اشک نریزی

 

 

به حال طروات از دست رفته ای که روزگاری

 

 

با عطر گل سرخ قاطی شده بود

 

 

اصلا متوجه وسعت از دست رفته زمین شدی؟

 

 

هیچ از خودت پرسیدی چرا ما ادما

 

 

همش دنبال اینیم که خون همدیگه روبکنیم تو شیشه؟

 

 

من میدونم...............

 

 

اخه ما دور تا دور شیشه احسامونو غبار خود پسندی گرفته

 

 

دیگه غیر خودمون کسی رو نمیبینیم

 

 

ما ها دیگه زیبایی شقایق یادمون رفته

 

 

کاری نمیشه کرد

 

 

 ماها پست شدیم وحقیقت انسان بودن و فراموش کردیم

 

 

دقیقا همون زمانی که خواستیم ما به جای خورشید بتابیم

 

 

همون زمانی که چشم روی زیبایی های زندگی بستیم

 

 

فقط بت میگم به خودت بیا رفیق

 

 

اگه این نوشته رو میخونی

 

 

و اگه هنوز هم در اعماق وجودت

 

 

 ذره ای خشک نشده از ریشه ی محبت وجود داره

 

 

به خودت بیا...........................

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

و طلوعی در امتداد مسیر تاریک و بی ستاره ی شب

 

 

روبه افق در زاویه ی طلائی امید با احساسی پاک

 

 

و روحی ازاد همراه با تپش قلبی مملو از عشق

 

 

برای غلبه بر ناپاکی ها و داشتن نگاهی پاک

 

 

برای دیدن زلالی اب از دریچه ی دل

 

 

و رها شدن همچون سادگیه پرواز شاپرک ها

 

 

در دستان مهربان نسیمی ملایم

 

 

و داشتن حس همیشگی ازادی در فراخ یک دشت

 

 

با رنگی همیشه سبز و اطمینان از امنیت

 

 

فقط و فقط همین مقدار از ارزوهایم است

 

 

ایا چیز زیادی میخواهم؟

 

  

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

سلام

 

 

 

باز منم و سهراب و این تنهاییه تنها و تاریک خدا مانند 

 

 

 صدا کن مرا صدای تو خوب است

 

 

صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است

 

 

که در انتهای صمیمیت حزن میروید...

 

 

چقدر دوست داشتم باهات حرف بزنم سهراب

 

 

اخه بعضی جا ها تو خیلی از بقیه بهتری

 

 

اخه یادمه نوشته بودی:

 

 

(بیا از حالت سنگ چیزی بفهمیم)

 

 

(بیا زودتر چیزها را بفهمیم)

 

 

یادمه نوشته بودی گرما بخش وجودت اجاق شقایقه

 

 

چقدر خوب احساستو نوشتی

 

 

اره تو خودت گفتی:

 

 

(پنجره را به پهنای جهان میگشایم)

 

 

جاده تهی است درخت گران بار شب است)

 

 

(ساقه نمیلرزد اب از رفتن خسته نمیشود)

 

 

(تو نیستی .نوسان نیست)

 

 

این افق نگاهت روشنیه شبهای تاریکه تنهاییم بود سهراب

 

 

جالبه

 

 

(ابری نیست)

 

 

(بادی نیست)

 

 

(مینشینم لب حوض)

 

 

(گردش ماهی ها .روشنی . من . گل . اب)

 

 

(پاکی خوشه زیست)

 

 

بعضی جا ها واقعا منو وادار میکنی که کمی فکر کنم

 

 

به تمام چیزهای خوب.............

 

 

 کاش گیرائیشو داشتم که یکم بیشتر بزرگی تو درک کنم

 

 

تنهام نذار

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

...بد جوری گیج شدم.

 

احساس میکنم فرق بین بدی و خوبی رو نمیفهمم.

 

اخه وقتی میبینم که بعضی ها جواب خوبی رو با بدی میدن.

 

ویا بعضی ها هم اونقدر رئوفن که جواب بدی رو با خوبی میدن.

 

و چرا بعضی ها جواب بدی و با بدی میدن و ....

 

گیج شدم.

 

صدام کن رفیق .

 

بدجوری محتاجتم.

 

تو این روزایی که همه جا یه جورایی انسانیت گم شده.

 

راستش وقتی نیگاه میکنم به گذشته های نه چندان دور

 

میبینم که چقدر خوبی ها   رفاقت ها   انسانیت

 

 و خیلی چیزای خوب دیگه رنگشو باخته

 

راست میگفت اونی که میگفت بهترین رنگها بیرنگیست

 

اره بیرنگی بهتر از این رنگهای بازاریست....

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |

 

حس تنهایی بعد رفتن تو آغاز شد...پایان نداشت ادامه دار شد

 

فکر کنم بت گفته بودم اگه تو بری...

 

جای گلبرگ شقایق روی طاقچه اتاقم خالی میشه...

 

راستی حالا که نیستی چی بخونم از ترانه احساس

 

من فقط حس با تو بودن و میخواستم  حتی تو لحظه هایی که بی تو بودم...

 

شاید بوی تناقض بین این دیواره های دست نوشته هام بیاد....

 

مهم نیست شاید بتونی احساس منو از عمق وجودم درک کنی...

 

شاید بتونی منو بخونی....

 

یا حتی بتونی احساسمو ندیده پاکش کنی...

 

من اما فراموشکار فراموشی ها شدم...!!!!

 

(کاش با من مانده بودی

کاش در دستان سردم یا که در چشمان گریانم

حس تنهایی من را خوانده بودی)

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت توسط ♥ARASH♥| |


Design By : MEHRSA

Mehrsa