๑۩۞۩๑سوخته از عشق ๑۩۞۩๑
♥ ♥ ♥ شعرهای عاشقانه و عکسهای زیبا ♥ ♥ ♥
سکوت شباهنگام این خلوت دیرینه چه کرده با من که در اوجم و پر ز احساس سبکی فکر میکنم به اینکه چگونه باید ببینم دوباره به آسمان نگاه میکنم ، چیزی در درونم پر میکشد به سوی بی نهایت به سوی انچه نمیدانم چیست ولی حس غریبی ست یگانه احساسی ناب چه میشود که بتوان پر کشید به ان افق دور دست چه میشود که بتوان حس کرد لطافت شبنم صبحگاهی را کجای دنیای من ایستاده ای؟ چگونه تمامی وجودم را از آن خود کردی؟.... ....نگاه سردیست نگاه مهتاب امشب چه میگوید با دل خسته ام؟ آری میشنوم صدای شکوه هایش را و می بینم غرور شکسته اش را مرا با خود ببر به اوج بی نهایت مرا بخوان به طلوع گرم پاکی ها صداقتم تقدیم تو مرا در آغوشت بگیر شب سردیست میلرزم از تنهایی... سحر در راه است. باز هم افکار پریشان اندکی بر خود نظر کن بین که اینجا تویی و غربت و غزلت و تنهایی اندکی هم باز اندیشه کن اینجا تا ببینی که چه هستی و چه هایی باز هم فکر کن و باز کمی تدبیر کن بهر این غمکده ی سیاه و بی پایان باز هم نوری بی افروز تا ببینی درد های کهنه را در بطن سرد این بیابان باز هم آفتاب صبح را نظر کن بین که سرد است و خموش و بی اراده می رود آنسو که پنهان کند از ما روی زرد و حرمت از دست داده باز شباهنگام خیره بر مهتاب شو در رخش جز حسرت و آه سیاهی بیش نیست باز هم در میان اوج شب حس میکنی که رهیدن از سیاهی آرزویی بیش نیست باز هم نوشتم و باز هم از زیبایی باز دوباره یه روز دیگه شب شد بـازم میشه ماه و ستـاره رو دیـد بازم مـیـشه از روی مخـمـل شـب یـواشـکـی یه عالـمـه ستـاره چـیـد باز دوباره چشای من روشن شـده به صورت سفــید و نــورانـی مـاه باز میشه اون حس غریب و بخونی تو چهره ی معصوم و بی گناه راه باز دوباره چشـام به جـاده افـتـاده که زیر دسـت و پـای ما دم نزده با هر قدم که بر میداری روی اون هیچی نمیگه،مارو اون پس نزده یواش یواش کـنار بـرکـه رسـیـدم من عکس ماه و دوباره تو آب دیدم تو صورت سفید و پاکش به خدا حـس طـراوت شـبـونـه رو دیـدم بازم به راهم توی شب ادامه دادم یاد حرفای قدیم عزیز جونم افتادم که میگفت آدمی ارزشش زیاده خـودم و بـفـروشـم از چـشـم افتـادم مـیگـفـت آدمـا تـا زنـدن مـی تـونـن دست تو دست حتی به رویا برسن توی دنیا همو دوست داشته باشن یـا بـه اوج قله های نـفـرت بـرسـن مـی گــفت آدمـی مـثـال یـه گـلـه که تـوی گـلـدون دنـیـا کاشــتـنـش تو تمـوم لحظه لحظه های عـمـرش اون گــل و زنـده به امـیـد داشتـنـش گفته بود عزیز من توکلت باشه به اون اون همیشه بی نیاز اون خدای مهربون اونی که حتی یه لحظه از تو غافل نمیشه سرتو بالا بگیر حس میکنیش تو آسمون آروم آروم بـه تـه جــاده رســیـدم هـیـچ هیـاهـویـی تـه جـاده نــدیــدم جز یه حس پاک و زیبایی که داشتم فقط و فقط ماه و ستاره ها رو دیدم تـوی این شـب ، شـب رویـایـی من انگاری تو اوج و انگار که تو خوابم منـم و این شـب و این ماه و سـتاره آره ایـنـجـا مـن پـر از یه حـس نـابم به یاد اشنایی غریب نسیم را با خط کش میسنجند و غنچه را در کفه های ترازو میریزند سلامشان بوی عدد می دهد و بدرودشان شمارش معکوس است لبخندها را در دل به طلا تبدیل میکنند و عرض تبسم را به عمد طول میدهند صرفه جویانه سر میزنند و حال تو را از حسابهای جاری میپرسند صرافان بی مغازه همه جا میگردند و مدام تورا در احتمال های طلایی ضرب میکنند ماشین های حساب بی حساب میچرخند و تنها عمل اصلی شان -در عین پریشانی- جمع الجمع است نمیدونم چی باعث شد یاد این شعر استاد شاملو بیافتم ولی هر چی که هست خوندن دوباره این شعر بعضی واقعیتهای مرده رو برام دوباره زنده کرد.شاید خودتون بدونین که چی میگم... ............................................................. ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ( عاشقانه ) ♥♥♥♥♥ ♥بیتوته ی کوتاهی ست جهان♥ ♥در فاصله ی گناه و دوزخ♥ ♥خورشید♥ ♥همچون دشنامی بر می اید♥ ♥و روز♥ ♥شرم ساری جبران ناپذیری ست♥ ................................................. ♥آه♥ ♥پیش از آن که در اشک غرقه شوم♥ ♥چیزی بگوی♥ ................................................ ♥درخت♥ ♥♥جهل مصیبت بار نیاکان است♥ ♥و نسیم♥ ♥وسوسه یی ست نابه کار♥ ♥مهتاب پاییزی♥ ♥کفری ست که جهان را می الاید♥ ................................................ ♥چیزی بگوی♥ ♥پیش از انکه در اشک غرقه شوم♥ ♥چیزی بگوی♥ .............................................. ♥هر دریچه ی نغز♥ ♥بر چشم انداز عقوبتی میگشاید♥ ♥عشق♥ ♥رطوبت چندش انگیز پلشتی ست♥ ♥و اسمان♥ ♥سر پناهی♥ ♥تا به خاک بنشینی و♥ ♥بر سرنوشت خویش♥ ♥گریه ساز کنی♥ ........................................... ♥آه♥ ♥پیش از انکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی♥ ♥هرچه باشد♥ ........................................... ♥چشمه ها♥ ♥از تابوت میجوشد♥ ♥و سوگواران ژولیده . ابروی جهان اند♥ ♥عصمت به اینه مفروش♥ ♥که فاجران نیازمندتران اند♥ ....................................... ♥خامش منیشین♥ ♥خدا را♥ ♥پیش از انکه در اشک غرقه شوم♥ ♥♥♥از عشق♥♥♥ ♥چیزی بگوی♥!!! 23 مرداد 1359 احمد شاملو خطابه ی اسان در امید ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ وطن کجاست که اواز اشنای تو چنین دور مینماید؟ امید کجاست تا خود جهان به قرار باز اید؟ هان سنجیده باش که نومیدان را معادی مقدر نیست! ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ معشوق در ذره ذره ی جان توست اگر باور داشته باشی و رستاخیز در چشم انداز همیشه ی تو به کار است در زیج جستجو ایستاده ای ابدی باش تا سفر بی سرانجام ستارگان بر تو گذر کند که زمین از این گونه حقارت بار نمی ماند اگر ادمی به هنگام دیده ی حیرت می گشود ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ زیستن و ولایت والای انسان بر خاک را نماز بردن زیستن ومعجزه کردن ورنه میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست هم از ان دست که مرگت هم از ان دست که عبور قطار عقیم استران تو از فاصله ی کویریه میلاد و مرگت؟ معجزه کن معجزه کن که معجزه تنها دست کار توست اگر دادگر باشی که در این گستره گرگان اند مشتاق بر دریدن بیدادگرانه ی ان که دریدن نمی تواند— و دادگری معجزه ی نهایی ست ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ و کاش در این جهان مردگان را روزی ویژه بود تا چون از برابر این همه اجساد گذر میکنیم تنها دستمالی برابر بینی نگیریم این پر ازار گند جهان نیست تعفن بی داد است ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ و حضور گرانبهای ما هر یک چهره در چهره ی جهان (این ایینه ای که از بود خود اگاه نیست مگر انکه در او در نگرند-) تو با من ادمی یی انسانی هر که خواهد گو باش تنها اگاه از دست کار عظیم نگاه خویش- تا جهان از این دست بی رنگ و غم انگیز نماید تا جهان از این دست از این دست پلشت و نفرت خیز خود نماند ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ یکی از دریچه ی ممنوع خانه بر ان تل خشک خاک نظر کن اه اگر امید می داشتی ان خشک سار کنون این گونه از باغ و بهار بی برگ نبود و ان جا که سکوت به ماتم نشسته مرغی میخواند ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ نه نومید مردم را معادی مقرر نیست چاووشی امید انگیز توست بی گمان که این قافله را به وطن میرساند 23 تیر 1359 احمد شاملو بیاد فروغ زنی که بیشتر از یک زن بود..... و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمنک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دیماه است من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خک ‚ خک پذیرنده اشارتیست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت در کوچه باد می اید در کوچه باد می اید و من به جفت گیری گلها می اندیشم به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون و این زمان خسته ی مسلول و مردی از کنار درختان خیس میگذرد مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند ــ سلام ــ سلام و من به جفت گیری گلها می اندیشم در آستانه ی فصلی سرد در محفل عزای اینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست در کوچه باد می اید کلاغهای منفرد انزوا در باغ های پیر کسالت میچرخند و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد آنها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند و کنون دیگر دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست و گیسوان کودکیش را در آبهای جاری خواهد ریخت و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است در زیر پا لگد خواهد کرد ؟ ای یار ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد انگار از خطوط سبز تخیل بودند آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند انگار آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود در کوچه باد می اید این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ستاره های عزیز ستاره های مقوایی عزیز وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟ ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟ نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟ من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکلهای هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد من عریانم عریانم عریانم مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم و زخم های من همه از عشق است از عشق عشق عشق من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد سلام ای شب معصوم سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها ارواح مهربان تبرها را می بویند من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم و این جهان به لانه ی ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند سلام ای شب معصوم میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم ؟ مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد... چرا نگاه نکردم ؟ انگار مادرم گریسته بود آن شب آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود و من دراینه می دیدمش که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود و ناگهان صدایم کرد و من عروس خوشه های اقاقی شدم ... انگار مادرم گریسته بود آن شب چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید چرا نگاه نکردم ؟ تمام لحظه های سعادت می دانستند که دست های تو ویران خواهد شد و من نگاه نکردم تا آن زمان که پنجره ی ساعت گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت چهار بار نواخت و من به آن زن کوچک برخوردم که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت گویی بکارت رویای پرشکوه مرا با خود بسوی بستر شب می برد ایا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟ ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟ و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟ ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟ ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟ به مادرم گفتم دیگر تمام شد گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم انسان پوک انسان پوک پر از اعتماد نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود میخواند و چشمهایش چگونه وقت خیره شدن می درند و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد صبور سنگین سرگردان در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند ــ سلام ــ سلام ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را بوییده ای ؟... زمان گذشت زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد و با زبان سردش ته مانده های روز رفته را به درون میکشید من از کجا می ایم ؟ من از کجا می ایم ؟ که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟ هنوز خک مزارش تازه است مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ... چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی و چلچراغها را از ساقه های سیمی می چیدی و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست و آن ستاره های مقوایی به گرد لایتناهی می چرخیدند چرا کلان را به صدا گفتند ؟ چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند! چرا نوازش را به حجب گیسوان بکرگی بردند ؟ نگاه کن که در اینجا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیره های توهم مصلوب گشته است و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه او مانده ست سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟ سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت به سوی لحظه ی توحید می رود و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند این کیست این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمی داند آغاز بوی ناشتایی میداند این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد و در میان جامه های عروسی پوسیده ست پس آفتاب سر انجام در یک زمان واحد بر هر دو قطب نا امید نتابید تو از طنین کاشی آبی تهی شدی و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ... جنازه های خوشبخت جنازه های ملول جنازه های سکت متفکر جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک در ایستگاههای وقت های معین و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی آه چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند و این صدای سوتهای توقف در لحظه ای که باید باید باید مردی به زیر چرخهای زمان له شود مردی که از کنار درختان خیس میگذرد من از کجا می ایم؟ به مادرم گفتم دیگر تمام شد گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم میکنم چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران ایه های تازه تطهیرند و در شهادت یک شمع راز منوری است که آنرا آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند ایمان بیاوریم ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل به داسهای واژگون شده ی بیکار و دانه های زندانی نگاه کن که چه برفی می بارد ... شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد سال دیگر وقتی بهار با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود و در تنش فوران میکنند فواره های سبز ساقه های سبکبار شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ... بعضی وقتا فکر میکنم ... چرا سختی های من غروبی نداره چرا درد دلهای من تمومی نداره بعضی وقتا فکر میکنم ... چرا رویای پر کشیدنم رنگشو باخت چرا جای قصر ارزو ها واسه من ویرونه ساخت بعضی وقتا فکر میکنم ... چرا زندگی پر از غصه پر از مصیبته چرا جای عشق تو قلبا پر درد و نفرته بعضی وقتا فکر میکنم ... چرا بعضی ها تا عشقو میبینن عاشق میشن ولی ایا همشون لایق این عشق میشن... بعضی وقتا فکر میکنم ... نه.....دیگه به این چیزا نمیخوام فکر کنم............. دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم................ ....................................................... سلام خیلی وقته که فرصت نکردم اپ کنم ولی حالا که این فرصت دست داد میخوام این شعرو بذارم که شاید یه جواریی اونی که دوسش دارمو تو خودش تصویر کرده.... شعر من مثل یه باله واسه پر کشیدن من من و میبره رو ابرا واسه خالی شدن من شعر من مثل یه حسه واسه گفتن حقایق به اونی که با من اینجا می مونه تو این دقایق شعر من مثل یه رویاست واسه رسیدن من به همون فرشته پاک که می مونه یاور من شعر من طراوتش رو داره از گل شقایق اره اون شقایق من اون گل همیشه عاشق شعر من مثل نسیمی میخوره رو صورت من منو پر میکنه از عشق تو میای تو خاطر من شعر من تو شب تو گوشم اسمتو زمزمه میکرد توی شب از تو یه تصویر برای من زنده میکرد شعر من اشکمو پاک کرد از رو گونه های سردم مثل دستهای لطیفت دست کشید رو کوه دردم شعر من تورو همیشه تو خودش داره عزیزم این تویی که شعر میگی منم اونو می نویسم یه پرنده بی پر و بال به امید پر پرواز به امید پر کشیدن رفتن و اخر رسیدن تا به اوج بی نهایت تا رسیدن به حقیقت اره این منم که عمری توی دست غم اسیرم عمریه میگم خدایا بسه من میخوام بمیرم خداجون بسه چقدر درد تا به کی این همه حسرت تا به کی درد و مصیبت از پی عشق و رفاقت تا به کی باید رها شد توی دست وحشی باد تا به کی باید فرو رفت توی باتلاق حسادت تا به کی باید نفهمید حس زیبایی عشقو تا به کی چشمو باید بست به روی حقیقت محض ولی دیگه بسه حالا من میخوام که پر بگیرم برسم به بی نهایت برسم تا به حقیقت من میخوام بازم رها شم توی دست وحشی باد نمیخوام فرو برم باز توی باتلاق یه احساس من میخوام بازم بفهمم حس زیبایی عشقو بروی حقیقت محض نمیبندم دیگه چشمو "Contagious" When you're around I don't know what to do I do not think that I can wait To go over and to talk to you I do not know what I should say And I walk out in silence That's when i start to realize What you bring to my life Damn this guy can make me cry It's so contagious I cannot get it out of my mind It's so outrageous You make me feel so high They all say that you're no good for me But I'm too close to turn around I'll show them they don't know anything I think I've got you figured out So I walk out in silence That's when i start to realize What you bring to my life Damn this guy can make me smile I'll give you everything I'll treat you right If you just give me a chance I can prove I'm right All the time مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروز ها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد میخزند ارام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می ارم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک میخواند مرا هر دم به خویش میرسند از ره که در خاکم نهند اه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو میروند پرده های تیره ی دنیای من چشمهای ناشناسی میخزند روی کاغذها و دفتر های من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر اینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای میرهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود میشتابد از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا میفشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد انجا زیر خاک بعدهانام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار خاک گور من گمنام می ماند براه فارغ از افسانه های نام و ننگ امشب از اسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان دشت کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب الودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره میسوزد اتش جاودان اتش ها اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است ان چه از شب بجای میماند عطر خواب اور گل یاس است اه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه ی من روح سوزان و اه مرطوب بوزد بر تن ترانه ی من اه بگذار زین دریچه ی باز خفته بر بال گرم رویا ها همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیا ها دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم...تو...پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو...بار دیگر تو ان چه در من نهفته دریایست کی توانم نهفتنم باشد با تو زین سهمگین توفان کاش یارای رفتنم باشد بسکه لبریزم از تو میخواهم بروم در میان صحرا ها سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریا ها اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست همه ی هستی من ایه ی تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این ایه ترا اه میکشم اه من در این ایه ترا به درخت و اب و اتش پیوند میزنم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی ازان میگذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با ان خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله دو هم اغوشی یا عبو ر گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید:((صبح بخیر)) در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذر گاه ان لبان خموش شعله ای بی پناه می خندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفت: باید از عشق حاصلی بر داشت سایه ای روی سایه ای خم شد در نهانگاه راز پرور شب نفسی روی گونه ای لغزید بوسه ای شعله زد میان دو لب این شعرو تقدیم میکنم به کسی که این روزا واقعا دلتنگشم سعی کردم تمام احساسی که بهش دارم و تو این شعر بیان کنم و بگم بهش هنوز هم قد تموم ستارهای اسمون دوست دارم یکی هست این ور دنیا دلشو باخته به چشمات توی این بی همدلی ها بسته جونش به نفسهات من و تو گرچه که دوریم ولی قلبامون یکیه توی لحظه های سختی فکر تو ارامشیه همه ترس من از اینه که دیگه تورو نبینم نکنه یه روز نیای و توی تنهایی بمیرم نکنه یه روز فراموش بشم از خاطر خوبت نخواهی زمزمه هامو بخونم باز توی گوشت میدونم خودت میدونی واسه من تو بهترینی توی هر لحظه ی عمرم تو امید اخرینی ((دوست دارم )) چرا توقف کنم چرا؟ پرنده ها به جستجوی جانب ابی رفته اند. افق عمودی است. افق عمودی است و حرکت فواره وار و در حدود بینش سیاره های نورانی میچرخند زمین در ارتفاع به تکرار میرسد و چاههای هوایی به نقب های رابطه تبدیل میشوند و روز وسعتی است که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد چرا توقف کنم؟ راه از میان مویرگهای حیات میگذرد کیفیت محیط کشتی زهدان ماه سلول های فاسد را خواهد کشت و در فضای شیمیایی بعد از طلوع تنها صداست صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد چرا توقف کنم؟ گـــاه گاهی میـشود که میشوم دلتنـــگ تـــو گـــاه گاهی میـــشود که دل زنـــد اهنگ تـــو گـــاه گاهی میشود پر میکشم به سوی تـــو در مـــیان خـلــوت شــب بـا دلــم بــا یــاد تــو گاه گاهی میشود که حس عشقی تازه دارم در میــان اوج غــم هــم یــاد تــو در سینه دارم گـــاه گـاهی میـــشود حس میکـــنم دیوانه ام اری امشب مســـتم و تنـــها در این میـخانه ام من و تو برگای زردیم مثل پائیز پر دردیم رنگ آفتابو ندیدیم تو خزون سرد سردیم مثل بارون زمستون که میباره توی ایوون سر رو دوش هم گذاشتیم شب و تا صبح گریه کردیم من و تو سرخورده ی عشق هر دو جون سپرده ی عشق از بد دست زمونه ما شدیم دل مرده ی عشق من و تو غمگین و خسته هر دوتامون دل شکسته دو کبوتر اسیریم گوشه ی قفس نشسته سرنوشتمون یکی بود،دو تا سرگردون عاشق غصه خوردیم هر شب وروز واسه دنیای شقایق دست بیرحم زمونه ما رو از همدیگه دور کرد دلای عاشق ما رو زندگی ،زنده به گور کرد آرزوی یکی بودن واسه ما نقش بر آبه از فراق هم شکستیم ،عشق برامون یه عذابه
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
All the time
![]()
![]()

| Design By : MEHRSA |
