تبليغاتX
๑۩۞۩๑سوخته از عشق ๑۩۞۩๑
♥ ♥ ♥ شعرهای عاشقانه و عکسهای زیبا ♥ ♥ ♥
 حس ناب

 

باز هم نوشتم و باز هم از زیبایی 

 

 

باز دوباره یه روز دیگه شب شد

 

بـازم میشه ماه و ستـاره رو دیـد

 

بازم مـیـشه از روی مخـمـل شـب

 

یـواشـکـی یه عالـمـه ستـاره چـیـد

 

باز دوباره چشای من روشن شـده

 

به صورت سفــید و نــورانـی مـاه

 

باز میشه اون حس غریب و بخونی

 

تو چهره ی معصوم و بی گناه راه

 

باز دوباره چشـام به جـاده افـتـاده

 

که زیر دسـت و پـای ما دم نزده

 

با هر قدم که بر میداری روی اون

 

هیچی نمیگه،مارو اون پس نزده

 

یواش یواش کـنار بـرکـه رسـیـدم

 

من عکس ماه و دوباره تو آب دیدم

 

تو صورت سفید و پاکش به خدا

 

حـس طـراوت شـبـونـه رو دیـدم

 

بازم به راهم توی شب ادامه دادم

 

یاد حرفای قدیم عزیز جونم افتادم

 

که میگفت آدمی ارزشش زیاده

 

خـودم و بـفـروشـم از چـشـم افتـادم

 

مـیگـفـت آدمـا تـا زنـدن مـی تـونـن

 

دست تو دست حتی به رویا برسن

 

توی دنیا همو دوست داشته باشن

 

یـا بـه اوج قله های نـفـرت بـرسـن

 

مـی گــفت آدمـی مـثـال یـه گـلـه

 

که تـوی گـلـدون دنـیـا کاشــتـنـش

 

تو تمـوم لحظه لحظه های عـمـرش

 

اون گــل و زنـده به امـیـد داشتـنـش

 

 گفته بود عزیز من توکلت باشه به اون

 

اون همیشه بی نیاز اون خدای مهربون

 

اونی که حتی یه لحظه از تو غافل نمیشه

 

سرتو بالا بگیر حس میکنیش تو آسمون

 

آروم آروم بـه تـه جــاده رســیـدم

 

هـیـچ هیـاهـویـی تـه جـاده نــدیــدم

 

جز یه حس پاک و زیبایی که داشتم

 

فقط و فقط ماه و ستاره ها رو دیدم

 

تـوی این شـب ، شـب رویـایـی من

 

انگاری تو اوج و انگار که تو خوابم

 

منـم و این شـب و این ماه و سـتاره

 

آره ایـنـجـا مـن پـر از یه حـس نـابم

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در جمعه بیست و دوم آذر 1387  |
 بارون

 

تو خیابون مشغول قدم زدنم

 

-وای چه بارونی میاد

 

- حتما خیس میشم

 

چشمم به عابری میافته که آروم آروم به طرف من میاد

 

-وای چه خوب

 

- معلومه خیابون اونقدرا که فکر میکردم خلوت نیست

 

اون به من میرسه

 

-سلام

 

- سلام

 

- خوبی

 

- ممنونم

 

پرسیدم: تو مثل من نمی ترسی از خیس شدن؟

 

یه نگاهی به من میکنه یه لبخندی میزنه

 

گفت: بذار وجودت با قطرات بارون شسته شه

 

پرسیدم: از کدوم وجود حرف میزنی؟

 

گفت: منظورم اون وجود مقدسه که مارو با بلندترین قله های انسانیت پیوند میده

 

ساکت شد به آسمان نگاهی کرد

 

و بعد دوباره به نگاهشو به من دوخت دستمو گرفت

 

 گفت:بیا بریم تا چیزی رو بهت نشون بدم

 

با هم شروع به قدم زدن کردیم

 

یهو واستاد و یه برگ و از رو زمین برداشت

 

گفت: حتی این برگها هم از خیس شدن زیر بارون نمیترسن

 

نگاه معنی داری کرد به من

 

دوباره به اون برگ اشاره کرد

 

گفت :حتی زمانی که خودشونو از رو شاخه ها به پایین پرت میکنن نمیترسن

 

زیر بارون کاملا خیس شده بودم

 

اون مرد حق داشت خیس شدن زیر بارون ترس نداشت

 

خوشحال شدم از اینکه فراموش کرده بودم چترم و بیارم

 

برگشتم تا این موضوع رو بهش بگم ولی اون اونجا نبود

 

رفته بود

 

به آسمان نگاه کردم

 

قطره های بارون روی صورتم میخورد

 

چه با طراوت

 

با خودم گفتم چرا تا بحال اینقدر دقت نکرده بودم

 

گفتم وقتی به سادگی میتونم طراوت بارون و حس کنم و احساس برگ و بخونم

 

حتما میتونم شب دستم و دراز کنم و یه ستاره از آسمون بچینم

 

مطمئنا میتونم پرواز کنم

 

اون مرد رفت

 

ولی عطر گل رازقی توی اون هوای مرطوب پخش شده بود

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در یکشنبه سوم آذر 1387  |
 
 
بالا