گه گداری مینویسم قلم دردست........... بدور از روح ابلیسم
برای شادی پروانه ها ............. من از شادی و شور لبریزم
به هنگام وداع تلخ نرگسهای باغم.......
من از عمق وجود خویش..... و از تنهایی تنهاترین غنچه ی باغم مینویسم
قلم در دست میمیرد..................... و جوهر رنگ می بازد.....................
و اینک بوته های سبز باغم نیز.............. به پای بی مرامی زمستان مینشیند
اری.... بهار عشق هم بالش شکسته ست......... و اکنون حکمفرما زمستان است
و ما همچون گذشته این اسیرانیم............. که در دام بلاهای زمستانها گرفتاریم
و هر روز و همیشه به امید یک طلوعیم.......
که گرما بخش این محفل بی بهارمان باشد........
که شاید روشنی بخش تمام لحظه های تارمان باشد.......
و اکنون فکر من مشغول این فرمول پیچیده و سخت است
که چرا روز میمیرد.........
و چرا رنگ نمیگیرد..............
ارش 30/7/87
|
+| نوشته شده توسط
♥ارش♥ در شنبه چهارم آبان 1387
|