تبليغاتX
๑۩۞۩๑سوخته از عشق ๑۩۞۩๑
♥ ♥ ♥ شعرهای عاشقانه و عکسهای زیبا ♥ ♥ ♥
 سکوت


(این شعر بعد 1 سال تموم شد بعد 1 سال پریشونی ولی اخرش تموم شد)


تلخی سقوط آمیخته با سکوت کوهستان


ابر نالان ، شکوه هایش باران


غم به متروکه ی ذهنم آشناست


تن زخمی ام چرا بی پرواست؟


لرزش تنم ز سوز سرما نیست


وحشت و تلنگر تنهاییست


سنگها عمق احساس مرا میخوانند


خبر شکستن بال مرا ، دره ها میدانند


ادراک مرا با خود


قبل پیچ قبل ترها باد برد


قلب خسته ام دگر یادش نیست


که چرا تنگ محبت خالیست


تیر خشم آسمان هردم


می زند زخم به روی پیکرم


با نگاهی خشمگین


ضربه هایی سهمگین


می زند فریاد


می کند بیداد


"برو مفلوک دگر وقت چریدن به سر آمد"


"برو این خاک دگر حوصله اش تنگ آمد"


می زنم لبخندی ، می گشایم چشم را


ای فلک ای خاک می برم این ننگ را


کاش می دیدی بغض احساسم را


کاش می دیدی ترک قلب مرا


شب سکوت خاکستری ام را خورد


قاصدک دفتر افکار مرا با خود برد


و دگر من ماندم و سیاهی باز برد


قلب من سوخت ، تن من مرد


و دگر هیچ نماند...............


آرش 21/2/1391


|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391  |
 احساس

 

دلم نمیسوزه از رفتنت

 

دلم میسوزه برای اون همه عشقی که صادقانه نثارت کردم

 

دلم میسوزه برای اون روزایی که از خودم گذشتم تا کوه باشم که تکیه کنی بهش

 

 

دلم میسوزه از اینکه راحت به صداقتم شک کردی

 

دلم میسوزه برای خودم که چقدر ساده بودم

 

دلم میسوزه برای اون سالهایی که به زندگی با تو گذشت.

 

و من آب شد وجودم ولی دم نزدم

 

دلم میسوزه برای لحظه هایی که از خودم مایه گذاشتم تا تو درست زندگی کردن و یاد بگیری.

 

دلم میسوزه از اینکه اون همه فداکاری و ندیدی.

 

دلم میسوزه که چرا ته سیگارای رژلبیه تو هنوزم پیشم به یادگار مونده.

 

نمیخوام برگردی فقط دلم میسوزه که وقتی از قلبم پاک شدی چرا از ذهنم پاک نمیشی

 

ایکاش از ذهنم پاک میشدی ولی حیف ...

 

حیف که اون همه  خاطرات بسادگی محو شدنی نیست

 

پشیمون نیستم که چرا عاشقت شدم

 

عشق من زیبا بود برعکس وجود تو

 

با همه بدی هایی که کردی بازم کسی جایگزین تو نمیشه

 

"تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی"

 

"تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی"

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390  |
 کاش....

 

کاش می فهمیدی ... وسعت قلب مرا باید ... با چشم وجودت نگری ... شاید ...

 

در میان موجهایش ساده ... سفری تکرار آغاز کنی ...

 

میتوانم که بخوانم از دور ... عمق نیلوفری قلبت را ...

 

لیک من پیچ در پیچ ، پرتلاطم ، بیدار ... غرق ، میان بهت افکارم باز ...

 

سالها خواند کسی انگار در گوش درونم ... که بدانم قلب  ...

 

منزلگه عشق است و نیاز ... یا شاید ، محرم راز ...

 

کاش می فهمیدم ... آنچه را که همه عمر ، در پی اش میگشتم ...

 

وه چه آسان پر زد ... از افق از دوردست ... شب دوباره تار و تاریک است ...

 

آه این تنهایی ... سخت و حزن انگیز است ...

 

قلب من درون سینه روشن و پاک نبود اما ... سبز رنگ و خنکای دشت بود ،

 

از برای تو که روشن بودی ...

 

کاش می فهمیدم ... که چرا راه تو از من دور است ...

 

درپرده ادراک این فاصله ها قدری کاش ...، میشدند نزدیکتر ...

 

کاش می فهمیدم ... روز تو بودی و من اما ... لکه ی سیاه و تنهایی که ...

 

وصله ای ناجور است ... روی گنبد سپید لحظه هایت ...

 

راه طولانی و شب تاریک است ... شمع اینجا کیمیاست ...

 

کاش می فهمیدم ... کاش می فهمیدی ...

 

ارش ۱۵/۳/۱۳۹۰ 

در ساعت تاریکی و باز هم تنها

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390  |
 خویشتن

 

غروب خاطره ها نزدیک است.لحظه لحظه ی فهمیدن است.

 

لحظه ای که حس میکنیم که چه از دست داده ایم.

 

لمس میکنیم روی قلبهامان جای پای مانده از احساسی را،

 

 که حتی نمیدانیم در کدام کشمکش،

 

 و یا کدام پیچ سراشیبه زندگیمان،

 

 از کالبد دلهامان رخت بربست و یا شاید قهر کرد و رفت.

 

و من اما با همه ی نادانی هایم و یا شاید همه ی حماقت هایی که،

 

 ضربه ی تبر شد بر ریشه ی احساس و بر شیشه ی پاک قلبم ،

 

 هنوزهم ندانسته و کودکانه ،

 

پیچ های بعدی گردنه ی کوهستانی آینده ام را،

 

 بی پروا و با سرعت که نه با حسرت طی میکنم،

 

 و همچنان امیدوارم که در پس گذرگاه بعد شاید،

 

 سوسوی نور یک آرام سرا یا چه میدانم یک آرامگاه،

 

 و یا هر چیز دیگر خودنمایی کند تا وعده ی آرامش بدهد،

 

 به این دل همچنان امیدوار و درآرزوی رهایی،

 

 از چنگال این جاذبه ی پست.

 

باز هم پیش میروم و تنها اینکه چون باز،

 

 بخویشتن خویشم نهیب میزند خویشتن من که،

 

 "تو عاشق دوردست هایی بنگر که چه زیباست"

 

و با این صدامن دگربار خام ندای درونم میشوم،

 

 و می تازم به سوی دور دستی که ناباورانه به رسیدن به آن،

 

 امید دارم.آری من سالهاست که امید دارم.

 

سالهاست که میجنگم با پای خویش،

 

 نهیب میزنم به جاده ی برفی و لغزنده ی پیش رویم.

 

فریاد میزنم که من خواهم رسید به آنچه که در آرزویش هستم.

 

افق دوردست گره خورده در نگاه خسته ام ،

 

چه نزدیک میرسد به چشم.

 

ومن از جاده آرام آرام دور میشوم.

 

 از خود ولی هرگز.

 

ارش---اخرین ماه زمستان ۱۳۸۹           

 

|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در چهارشنبه چهارم اسفند 1389  |
 زندگیمو نابود کردی میخوام از نو شروع کنم

 

(قصه های نگفته یه عالم هنوز تو گلومه)

(از تو این همه گفتم حرف من هنوز ناتمومه)

 

 

گله نکن از من

 

بی سبب نبود این جدایی

 

بی سبب نبود دل بریدن و رفتن،

 

گله نکن از من

 

من و خسته و تیره و بدکرد،

 

شب و روز به پای تو نشستن

 

بی سبب نبود آخر از تو گذشتن،

 

گله نکن از من

 

دست من پر از ستاره و گل بود

 

فصل تو منو به باد و بارون داد

 

من فقط اینو گفتم بی صدا،به قاصدک باد

 

شب حسرت و اندوه

 

وقتی میرسی به گریه کردن

 

یاد آینه آینه شکستن من باش

 

گله نکن از من

 

لاله لاله ی خون غزل شد

 

دل من برای با تو موندن

 

خود تو ، خودت رفتن منو خواستی

 

گله نکن از من

 

به تلافی هزار شب درد و

 

به تلافی هزار شب بیدار

 

من فقط اینو گفتم بی صدا،به قاصدک باد

 

|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در یکشنبه شانزدهم آبان 1389  |
 رویا

 

درد و دل کردن و دوست دارم یادش بخیر

 روزایی که با خودم خلوت میکردم با اینکه کنار

خونواده بودم همیشه تو اتاقم خودمو حبس میکردم

خودمو با تنهایی سرگرم میکردم.ولی این

تنهایی فقط اسمش تنهایی بود اونم فقط ظاهرا.

وقتی از کنارشون رفتم تازه فهمیدم تنهایی یعنی چی.

سالهاست که با خودم زندگی میکنم

با رویاهام و با کسانی که دوسشون دارم. صبح که از خواب بیدار میشم

اسمون زندیگیمو همچنان ابی میبینم

هنوزم تو لحظه های زندگیم بوی عشق رو حس میکنم

با یاد کسی که دوسش دارم زندگی میکنم گرجه دستاش تو دستام نیست

ولی حسش میکنم. امید به اینده زیباست

حرفهایی میپیچه تو گوشم.صداهایی اشنا

از اونهایی که یه زمانی من دنیایی از نگرانی و استرس بودم براشون

چکار باید میکردم؟چه تصمیمی باید میگرفتم؟

احساس میکنم کار درستی انجام دادم

بهتر بود نباشم

برم به گوشه ای ساکت و خلوت

به دور از همه

ارامش نبودنم بهتره برای اونا

بحرحال دارم زندگی میکنم و راضیم

سالهاست که دیگه گلایه ای از زندگی ندارم

 

|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در چهارشنبه سی ام دی 1388  |
 ارزو

 

آهسته قدم بر می دارم

 

می نگرم به آنچه که آن را هستی می خوانند

 

حس میکنم آنچه را که زندگی می دانند

 

و زندگی میکنم با آنچه که عشق می نامندش

 

فراتر از حیطه ی زندگی

 

باز هم بال می گشایم و پرواز می کنم

 

خواهم رسید به آن چه که در آرزویش هستم

 

می بندم چشمهایم را

 

شب مشکوکیست

 

روشن از دور همه رویا های من

 

و چه زیباست تلآلو دگرگون کننده ی نورهاشان

 

حس زیبایست

 

می خواهم بمانم در این تاریکی

 

و از دور ببینم آنچه را که در آرزویش هستم

 

دستم را بگیر

 

امشب شب سرماست

 

محتاج گرمای خورشیدم

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در شنبه دوازدهم دی 1388  |
 درد دل


وقتی نگاه میکنم به اطرافم


خیلی هارو میبینم که با همن


همو دوست دارن


چیزای دیگه ای هم میبینم


میخوام فراموش کنم


میخوام چشامو ببندم


میخوام تنها باشم


مثل قبلنا


دلم میخواد اگه قراره لحظه هامو قسمت کنم


با کسی قسمت کنم که منو دوست داشته باشه


خیلی وقتا تو ماه


به خاطر خیلی از مشکلات یا کارای دیگه مجبور به سفر میشم


راه طولانی و خسته کننده ست


زندگی دقیقا به همون سرعتی که من از کنار گاردریل ها میگذرم

در گذره


وقتتون و بیهوده از دست ندین


.......................................................


شب سرشاری بود.


رود از پای صنوبرها،تا فراتر رفت.


دره مهتاب اندود،و چنان روشن کوه،که خدا پیدا بود.


در بلندی ها،ما


دورها گم،سطح ها شسته،و نگاه از همه شب نازکتر.


دست هایت ساقه ی سبز پیامی را می داد به من


و سفالینه ی انس،با نفس هایت آهسته ترک میخورد


و تپش هامان میریخت به سنگ.


از شرابی دیرین،شن تابستان در رگ


و لعاب مهتاب،روی رفتارت.


تو شگرف،تو رها،و برازنده ی خاک.


فرصت سبز حیات،به هوای خنک کوهستان می پیوست.


سایه ها برمی گشتند.


و هنوز،در سر راه نسیم،


پونه هایی که تکان می خورد،


جذبه هایی که به هم می خورد.................


دوست دارم


....................................................


|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 محتاج یک نگاه


سکوت شباهنگام این خلوت دیرینه


چه کرده با من که در اوجم و پر ز احساس سبکی


فکر میکنم به اینکه چگونه باید ببینم دوباره


به آسمان نگاه میکنم ، چیزی در درونم پر میکشد


به سوی بی نهایت به سوی انچه نمیدانم چیست


ولی حس غریبی ست


یگانه احساسی ناب


چه میشود که بتوان پر کشید به ان افق دور دست


چه میشود که بتوان حس کرد لطافت شبنم صبحگاهی را


کجای دنیای من ایستاده ای؟


چگونه تمامی وجودم را از آن خود کردی؟....


....نگاه سردیست نگاه مهتاب امشب


چه میگوید با دل خسته ام؟


آری میشنوم صدای شکوه هایش را


و می بینم غرور شکسته اش را


مرا با خود ببر به اوج بی نهایت


مرا بخوان به طلوع گرم پاکی ها


صداقتم تقدیم تو


مرا در آغوشت بگیر شب سردیست


میلرزم از تنهایی...


سحر در راه است.



|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در یکشنبه پانزدهم آذر 1388  |
 *****

 

 




 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ARASH♥ در پنجشنبه یکم اسفند 1387  |
 
 
بالا