تبليغاتX
๑۩۞۩๑سوخته از عشق ๑۩۞۩๑
♥ ♥ ♥ شعرهای عاشقانه و عکسهای زیبا ♥ ♥ ♥
 دوستت دارم

 

 

تنهاترین لحظه های عمرم را، بدون تو خواهم داشت. بودنت سرچشمه ی اندیشیدن به زیبایی ها بود،

 

و نبودنت غرق شدن در میان اندوه سیاهی رقم خورد. تو برایم از همه چیز زیباتر بودی.

 

درخشش چشمانت خورشید را در برابر دیده گانم بی فروغ جلوه می داد،

 

و زیبایی لبخندت پلی بود برای عبور از مشکلات .نشد که در کنارم بنشینی و سر بر شانه هایم غروب

 

آفتاب طلایی را با هم نظاره کنیم.چگونه به تو نیاندیشم به تویی که ذره ذره ی وجودم شده بودی.

 

به تو که جزئی از افکارم در همه حال شده بودی.روح من میمیرد.نشد که دستانت را بگیرم

 

 و عاشقانه در گوشت نجوا کنم ( دوستت دارم).

 

بی تو من هم میمیرم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در پنجشنبه یکم اسفند 1387  |
 مریم

 

 

سلام عزیزم

 

 

 

 

 

داشتم فکر میکردم

 

 چقدر دوست داشتن تو برام لذت بخشه

 

 چه احساس خوبی دارم که تورو کنارم حس میکنم

 

امروز رفتم پایین

 

 و زیر بارونی که با برف قاطی شده بود یه کم قدم زدم

 

 احساس گرمایه لذت بخشی وجودم و فرا گرفته بود

 

دلم میخواد بت بگم که چقدر دوست دارم اونم اینجا...

 

راستش من هیچ وقت این احساس و تجربه نکرده بودم

 

تو بدون اینکه خودت بدونی

 

روشنی لحظه لحظه های زندگیم شدی

 

بم کمک کردی که دوست داشتن و تجربه کنم

 

اونم با اینکه می دونی

 

که من چه وضعیت جسمیه بدی دارم

 

با اینکه میدونی شاید با من بودن

 

برای روحیه ی حساست زیاد خوب نباشه

 

ولی با این حال موندی و بم امید دادی

 

اینجا مینویسم

 

که همه بدونن من بدون تو نمیتونم ادامه بدم

 

من بدون تو دوباره تنها میشم

 

نمیتونم غیر تو به کس دیگه ای فکر کنم

 

دوست دارم.... حتی اگه دوسم نداشته باشی

 

راستش قبل اینکه بنویسم خیلی دلم گرفته بود

 

ولی حالا احساس سبکیه خاصی میکنم

 

با تو بودن برای من

 از هر چیز قشنگ دیگه ای تو دنیا برام قشنگ تره

 

با تو من روزهام قشنگ تر شده

 

وجودت برای من یعنی زندگی

 

 

قول بده پیشم بمونی

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  |
 نمیدونم اسمشو چی بذارم!!!!!

 

باز هم افکار پریشان

 

اندکی بر خود نظر کن بین که اینجا

 

تویی و غربت و غزلت و تنهایی

 

اندکی هم باز اندیشه کن اینجا

 

تا ببینی که چه هستی و چه هایی

 

باز هم فکر کن و باز کمی تدبیر کن

 

بهر این غمکده ی سیاه و بی پایان

 

باز هم نوری بی افروز تا ببینی

 

درد های کهنه را در بطن سرد این بیابان

 

باز هم آفتاب صبح را نظر کن

 

بین که سرد است و خموش و بی اراده

 

می رود آنسو که پنهان کند از ما

 

روی زرد و حرمت از دست داده

 

باز شباهنگام خیره بر مهتاب شو

 

در رخش جز حسرت و آه سیاهی بیش نیست

 

باز هم در میان اوج شب حس میکنی

 

که رهیدن از سیاهی آرزویی بیش نیست

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 حس ناب

 

باز هم نوشتم و باز هم از زیبایی 

 

 

باز دوباره یه روز دیگه شب شد

 

بـازم میشه ماه و ستـاره رو دیـد

 

بازم مـیـشه از روی مخـمـل شـب

 

یـواشـکـی یه عالـمـه ستـاره چـیـد

 

باز دوباره چشای من روشن شـده

 

به صورت سفــید و نــورانـی مـاه

 

باز میشه اون حس غریب و بخونی

 

تو چهره ی معصوم و بی گناه راه

 

باز دوباره چشـام به جـاده افـتـاده

 

که زیر دسـت و پـای ما دم نزده

 

با هر قدم که بر میداری روی اون

 

هیچی نمیگه،مارو اون پس نزده

 

یواش یواش کـنار بـرکـه رسـیـدم

 

من عکس ماه و دوباره تو آب دیدم

 

تو صورت سفید و پاکش به خدا

 

حـس طـراوت شـبـونـه رو دیـدم

 

بازم به راهم توی شب ادامه دادم

 

یاد حرفای قدیم عزیز جونم افتادم

 

که میگفت آدمی ارزشش زیاده

 

خـودم و بـفـروشـم از چـشـم افتـادم

 

مـیگـفـت آدمـا تـا زنـدن مـی تـونـن

 

دست تو دست حتی به رویا برسن

 

توی دنیا همو دوست داشته باشن

 

یـا بـه اوج قله های نـفـرت بـرسـن

 

مـی گــفت آدمـی مـثـال یـه گـلـه

 

که تـوی گـلـدون دنـیـا کاشــتـنـش

 

تو تمـوم لحظه لحظه های عـمـرش

 

اون گــل و زنـده به امـیـد داشتـنـش

 

 گفته بود عزیز من توکلت باشه به اون

 

اون همیشه بی نیاز اون خدای مهربون

 

اونی که حتی یه لحظه از تو غافل نمیشه

 

سرتو بالا بگیر حس میکنیش تو آسمون

 

آروم آروم بـه تـه جــاده رســیـدم

 

هـیـچ هیـاهـویـی تـه جـاده نــدیــدم

 

جز یه حس پاک و زیبایی که داشتم

 

فقط و فقط ماه و ستاره ها رو دیدم

 

تـوی این شـب ، شـب رویـایـی من

 

انگاری تو اوج و انگار که تو خوابم

 

منـم و این شـب و این ماه و سـتاره

 

آره ایـنـجـا مـن پـر از یه حـس نـابم

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در جمعه بیست و دوم آذر 1387  |
 بارون

 

تو خیابون مشغول قدم زدنم

 

-وای چه بارونی میاد

 

- حتما خیس میشم

 

چشمم به عابری میافته که آروم آروم به طرف من میاد

 

-وای چه خوب

 

- معلومه خیابون اونقدرا که فکر میکردم خلوت نیست

 

اون به من میرسه

 

-سلام

 

- سلام

 

- خوبی

 

- ممنونم

 

پرسیدم: تو مثل من نمی ترسی از خیس شدن؟

 

یه نگاهی به من میکنه یه لبخندی میزنه

 

گفت: بذار وجودت با قطرات بارون شسته شه

 

پرسیدم: از کدوم وجود حرف میزنی؟

 

گفت: منظورم اون وجود مقدسه که مارو با بلندترین قله های انسانیت پیوند میده

 

ساکت شد به آسمان نگاهی کرد

 

و بعد دوباره به نگاهشو به من دوخت دستمو گرفت

 

 گفت:بیا بریم تا چیزی رو بهت نشون بدم

 

با هم شروع به قدم زدن کردیم

 

یهو واستاد و یه برگ و از رو زمین برداشت

 

گفت: حتی این برگها هم از خیس شدن زیر بارون نمیترسن

 

نگاه معنی داری کرد به من

 

دوباره به اون برگ اشاره کرد

 

گفت :حتی زمانی که خودشونو از رو شاخه ها به پایین پرت میکنن نمیترسن

 

زیر بارون کاملا خیس شده بودم

 

اون مرد حق داشت خیس شدن زیر بارون ترس نداشت

 

خوشحال شدم از اینکه فراموش کرده بودم چترم و بیارم

 

برگشتم تا این موضوع رو بهش بگم ولی اون اونجا نبود

 

رفته بود

 

به آسمان نگاه کردم

 

قطره های بارون روی صورتم میخورد

 

چه با طراوت

 

با خودم گفتم چرا تا بحال اینقدر دقت نکرده بودم

 

گفتم وقتی به سادگی میتونم طراوت بارون و حس کنم و احساس برگ و بخونم

 

حتما میتونم شب دستم و دراز کنم و یه ستاره از آسمون بچینم

 

مطمئنا میتونم پرواز کنم

 

اون مرد رفت

 

ولی عطر گل رازقی توی اون هوای مرطوب پخش شده بود

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در یکشنبه سوم آذر 1387  |
 بیا که دارم قاطی میکنم

 

باز هم با من باش

 باز هم مرا باور کن

 باز هم مرا به خاطر اور

تورا در امتداد خطوط پیچ در پیچ زمان گم کردم

بخدا دلم برات تنگ شده

من جز برای تو و خودم برای هیچ کس ننوشتم

انگاری ذهنم با نخ چرخ خیاطی مامان گره خورده و با سوزن ته گردش سوراخ شده

اخه این چه وضعشه

یه نیگا بنداز

همه چی قاطی شده باهم

اگه بودی میدیدی

منتظرم برگردی ببینی که وقتی نیستی من فقط یه صفرم

دیگه چی میخوای

امیدوارم از اون ور دنیا این مطلب و بخونی و بفهمی چی میگم

اینو فقط واسه تو نوشتم

ارش پوکیده اینجا

منتظرم که بیای دوباره

چرت و پرت گفتم؟

میدونم....

گفتم یه کم بخندی....

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 گمشدگان

 

 

تورا چه میشود

 

چه اندیشه میکنی در این تاریکیه سرما

 

و چه میخوانی زیر لب

 

مگر یادت رفته است

 

ما گم شده ایم میان این ظلمت

 

من گم شده ام میان تاریکیه من

 

و تو لغزیدی به پرتگاه تن

 

و چه اشنا میرسد به نظر

 

ان روشنایی روشن در ان دوردست

 

اری ما گم شده ایم

 

میان جنگل انبوه حسادت

 

ما باختیم در بازیه رفاقت

 

معرفت را به قطره ای گنداب فروختیم

 

و انسانیت را به تکه ای سرب

 

اری ما گم شده ایم

 

میان هیاهوی این دیار خلوت

 

دیاری که در ان زندگی را به احساسات میفروشند

 

اری ما گم شده ایم

 

در میان گمشدگان

 

در میان پرتگاهی بی انتها

 

در میان سیاهی ها

 

خدایا دوستت دارم

 

مرا دریاب

 

مرا بخوان بخود

 

من فرومایه ناچیز را

 

من چه دارم از خود

 

جز بار سنگین شرم

 

جز کوله باری پر از حسرت

 

جز ناچیز وجودی پست

 

مرا بخود بخوان که تنها محتاج توام

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در سه شنبه چهاردهم آبان 1387  |
 اسیر

 

گه گداری مینویسم                  قلم دردست...........          بدور از روح ابلیسم

 

برای شادی پروانه ها .............      من از شادی و شور لبریزم

 

به هنگام وداع تلخ نرگسهای باغم.......  

 

من از عمق وجود خویش.....  و از تنهایی تنهاترین غنچه ی باغم مینویسم

 

قلم در دست میمیرد.....................      و جوهر رنگ می بازد.....................

 

و اینک بوته های سبز باغم نیز..............         به پای بی مرامی زمستان مینشیند

 

اری....  بهار عشق هم بالش شکسته ست.........     و اکنون حکمفرما زمستان است

 

و ما همچون گذشته این اسیرانیم.............    که در دام بلاهای زمستانها گرفتاریم

 

و هر روز و همیشه به امید یک طلوعیم.......

 

که گرما بخش این محفل بی بهارمان باشد........

 

که شاید روشنی بخش تمام لحظه های تارمان باشد.......

 

و اکنون فکر من مشغول این فرمول پیچیده و سخت است

 

که چرا روز میمیرد.........

 

و چرا رنگ نمیگیرد..............

 

                                                                                                   ارش 30/7/87

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در شنبه چهارم آبان 1387  |
 سوالی که جوابش و گرفتم

 

بازم امشب تنهام و صدای شرشر بارون گوشهامو نوازش میده

 

 دلم میخواست بنویسم ولی از چی ؟

 

اخه وقتی مشغله ی فکری ات زیاده چطور میتونی بنویسی؟

 

یه سری به فروغ زدم

 

 و وقتی کتاب شعرشو باز کردم اولین چیزی که نگام بهش افتاد این بود:

 

( اری اغاز دوست داشتن است          گرچه پایان راه ناپیداست)

 

(من به پایان دگر نیاندیشم                که همین دوست داشتن زیباست)

 

 

اره دوست داشتن.

 

 جالب بود نمیدونم چرا؟

 

 ولی چند بار قبل هم که سری به فروغ زده بودم

 

 این چند بیت اول برام اومد.

 

تصمیممو گرفتم اره از دوست داشتن...

 

باس از دوست داشتن بنویسم.

 

راستش فکر کردم چرا بعضی ها ، بعضی های دیگه رو دوست دارن

 

 ولی فراموششون میشن

 

و چرا بعضی ها یادشون میره که بععضی ها دوسشون دارن

 

و چرا قانون دوست داشتن پر از فرمولای سخت و حل نشدنیه

 

زود جوابمو گرفتم بازم از فروغ

 

اره گفته بود

 

(من به پایان دگر نیاندیشم         که همین دوست داشتن زیباست)

 

چه کنیم باس بسازیم.................................

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 هدف نهایی

 

بی هدف تو خونه میچرخیدم اومدم

 

 کنار پنجره و پنجره رو باز کردم

 

نگاهم به دیوار اجری خونه روبرویی لحظه ای گره خورد.

 

دقت کردم، خوب که نگاه کردم

 

حس حیات رو توی اون رگه های اجری به وضوح

 

دیدم. این حس منو تو فکر فرو برد و

 

لحظه ای بعد خودمو در اعماق

 

ژرف یک احساس تازه پیدا کردم.

 

زندگی فراتر از اون چیزیه که ما

 

بخوایم اونو درگیر نگاهای زود گذر بکنیم

 

اره همین فکر منو بر اون

 

داشت که با دیدی بازتر و نگاهی عمیقتر

 

به اتفاقاتی که در اطرافم می افته

 

دقت کنم و از همه مهمتر اونا رو درک کنم با دیده ی عقل.

 

مهم نیست که کجا واستادیم

 

مهم اینه که بد و خوب ماجرا رو بفهمیم که اگه

 

بفهمیم حتما تو پیدا کردن مسیر درست دچار تردید نمیشیم.

 

به خودم میگم تو اون کسی هستی که توانایی داری زندگی کنی

 

 و مهم اینه که

 

میتونی و این حس بم میگه نباید نا امید شد.

 

مطمئن باش افتاب هر وقت

 

که طلوع کنه طلایی طلوع میکنه

 

تو هم سعی کن بدرخشی و بدان

 

"نگرانی ها نباید جایی در میان احساس های تازه داشته باشد"

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  |
 مهربانی های ریاضی

 

به یاد اشنایی غریب

 

نسیم را

 

با خط کش میسنجند

 

و غنچه را

 

در کفه های ترازو

 

میریزند

 

سلامشان

 

بوی عدد می دهد

 

و بدرودشان

 

شمارش معکوس است

 

لبخندها را در دل

 

به طلا تبدیل میکنند

 

و عرض تبسم را

 

به عمد

 

طول میدهند

 

صرفه جویانه

 

سر میزنند

 

و حال تو را

 

از حسابهای جاری میپرسند

 

صرافان بی مغازه

 

همه جا میگردند

 

و مدام

 

تورا در احتمال های طلایی

 

ضرب میکنند

 

ماشین های حساب

 

بی حساب میچرخند

 

و تنها عمل اصلی شان

 

-در عین پریشانی-

 

جمع الجمع است

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  |
 به طراوت باران و به گرمی افتاب

 

 

چو آفتاب ، همیشه تابان

 

 

و چو ابر نوید نعمت باران

 

 

و چو نسیم دست پرواز قاصدک

 

 

و چو آب مظهر پاکی

 

 

و چو چشمه صاف و بی آلایش

 

 

و چو کوه استوار

 

 

و چو پرنده رها

 

 

و چو گل مظهر زیبایی

 

 

و فقط دو بال برای پرواز

 

 

و داشتن افقی رو به بی نهایت.....

  

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 روشنی آب و ترانه ی باد

 

 

تنها صدای  آب مرهم درد تنهاییم بود

 

 

و ترانه ی لالایی باد زیبایی خواب شبانه ام

 

 

اندوهم را به یاری باد رهسپار سفری بی بازگشت کردم

 

 

وانچه که گذشت فراموش شد اما نه به راحتی

 

 

و هرچه ماند زیباتر از گذشته به چشم آمد

 

 

و هرچه که در قمار زندگی باخته بودم گویی قصد بازگشت داشت

 

 

و شاید هم باز بتوانم

 

 

با همان بالی که روزگاری شاپرکی به یادگار گذاشت پرواز کنم

 

 

و شاید اکنون زمین زیباتر شده از دوردست

 

 

و شاید رنگ زندگی بر پیکره ی خاکستری لحظه هایم پاشیده شده

 

 

و شاید باز هم بتوانم در زلال چشمه روح را بشویم

 

 

و شاید باز هم امیدی باشد به ادامه

 

 

آری امیدی هست

 

 

همیشه هست و خواهد بود

 

 

باید به دنبال نور گشت حتی در تاریکترین لحظه ها

 

 

حتی در تاریکی شبهای بی مهتاب

 

 

برای دیدن زیبایی ها اول زیبایی وجود خودت را درک کن

 

 

باید ببینی تا آنچه که هستی را باور کنی

 

 

.................بگذار تا رها شویم ...............

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در جمعه یکم شهریور 1387  |
 پرواز کن

 

 

فکر پرواز ....!    همش همین فکر.............

 

 

شب و روز......... ثانیه به ثانیه............. لحظه به لحظه...........

 

 

ولی گاهی وقتا از خودم میپرسم

 

 

(راستی تا کجا ها میشود پرواز کرد؟)

 

 

چقدر میتونی بالهاتو باز کنی تا رسیدن به بی نهایت؟

 

 

بم بگو چقدر طاقت میاری وقتی از اون بالا

 

 

این زمین چرک گرفته رو می بینی؟

 

 

چقدر میتونی خودتو نیگه داری که اشک نریزی

 

 

به حال طروات از دست رفته ای که روزگاری

 

 

با عطر گل سرخ قاطی شده بود

 

 

اصلا متوجه وسعت از دست رفته زمین شدی؟

 

 

هیچ از خودت پرسیدی چرا ما ادما

 

 

همش دنبال اینیم که خون همدیگه روبکنیم تو شیشه؟

 

 

من میدونم...............

 

 

اخه ما دور تا دور شیشه احسامونو غبار خود پسندی گرفته

 

 

دیگه غیر خودمون کسی رو نمیبینیم

 

 

ما ها دیگه زیبایی شقایق یادمون رفته

 

 

کاری نمیشه کرد

 

 

 ماها پست شدیم وحقیقت انسان بودن و فراموش کردیم

 

 

دقیقا همون زمانی که خواستیم ما به جای خورشید بتابیم

 

 

همون زمانی که چشم روی زیبایی های زندگی بستیم

 

 

فقط بت میگم به خودت بیا رفیق

 

 

اگه این نوشته رو میخونی

 

 

و اگه هنوز هم در اعماق وجودت

 

 

 ذره ای خشک نشده از ریشه ی محبت وجود داره

 

 

به خودت بیا...........................

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 و باز هم عشق این بار از زبان استاد.........

 

 

نمیدونم چی باعث شد یاد این شعر استاد شاملو بیافتم

 

 

ولی هر چی که هست

 

 

 خوندن دوباره این شعر بعضی واقعیتهای

 

 

مرده رو برام دوباره زنده کرد.شاید خودتون بدونین

 

 

که چی میگم... 

 

.............................................................

 

 

  ( عاشقانه )  ♥♥♥♥♥

 

 

بیتوته ی کوتاهی ست جهان

 

 

در فاصله ی گناه و دوزخ

 

 

خورشید

 

 

همچون دشنامی بر می اید

 

 

و روز

 

 

شرم ساری جبران ناپذیری ست

 

 

.................................................

 

 

آه

 

 

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

 

 

چیزی بگوی

 

 

................................................

 

 

 

درخت

 

 

♥♥جهل مصیبت بار نیاکان است

 

 

و نسیم

 

 

وسوسه یی ست نابه کار

 

 

مهتاب پاییزی

 

 

کفری ست که جهان را می الاید

 

 

................................................

 

 

چیزی بگوی

 

 

پیش از انکه در اشک غرقه شوم

 

 

چیزی بگوی

 

 

..............................................

 

 

هر دریچه ی نغز

 

 

بر چشم انداز عقوبتی میگشاید

 

 

عشق

 

 

رطوبت چندش انگیز پلشتی ست

 

 

و اسمان

 

 

سر پناهی

 

 

تا به خاک بنشینی و

 

 

بر سرنوشت خویش

 

 

گریه ساز کنی

 

 

...........................................

 

 

آه

 

 

پیش از انکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

 

 

هرچه باشد

 

 

...........................................

 

 

چشمه ها

 

 

از تابوت میجوشد

 

 

و سوگواران ژولیده . ابروی جهان اند

 

 

عصمت به اینه مفروش

 

 

که فاجران نیازمندتران اند

 

 

.......................................

 

 

خامش منیشین

 

 

خدا را

 

 

پیش از انکه در اشک غرقه شوم

 

 

 

♥♥♥از عشق♥♥♥

 

 

 

چیزی بگوی!!!

 

 

 

 

          23 مرداد 1359

      احمد شاملو

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387  |
 به دنبال ارامش.......!!!!!!!

 

و طلوعی در امتداد مسیر تاریک و بی ستاره ی شب

 

 

روبه افق در زاویه ی طلائی امید با احساسی پاک

 

 

و روحی ازاد همراه با تپش قلبی مملو از عشق

 

 

برای غلبه بر ناپاکی ها و داشتن نگاهی پاک

 

 

برای دیدن زلالی اب از دریچه ی دل

 

 

و رها شدن همچون سادگیه پرواز شاپرک ها

 

 

در دستان مهربان نسیمی ملایم

 

 

و داشتن حس همیشگی ازادی در فراخ یک دشت

 

 

با رنگی همیشه سبز و اطمینان از امنیت

 

 

فقط و فقط همین مقدار از ارزوهایم است

 

 

ایا چیز زیادی میخواهم؟

 

  

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 یادی از شاملو عزیزی که تنهایمان گذاشت.......

 

 

 

خطابه ی اسان در امید

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

وطن کجاست که اواز اشنای تو چنین دور مینماید؟

 

امید کجاست

 

تا خود

 

جهان

 

به قرار

 

باز اید؟

 

هان سنجیده باش که نومیدان را معادی مقدر نیست!

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

معشوق در ذره ذره ی جان توست

 

اگر باور داشته باشی

 

و رستاخیز

 

در چشم انداز همیشه ی تو

 

به کار است

 

در زیج جستجو

 

ایستاده ای ابدی باش

 

تا سفر بی سرانجام ستارگان بر تو گذر کند

 

که زمین

 

از این گونه حقارت بار نمی ماند

 

اگر ادمی

 

به هنگام

 

دیده ی حیرت می گشود

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

زیستن

 

و ولایت والای انسان بر خاک را

 

نماز بردن

 

زیستن

 

ومعجزه کردن

 

ورنه

 

میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست

 

هم از ان دست که مرگت

 

هم از ان دست که عبور قطار عقیم استران تو

 

از فاصله ی کویریه میلاد و مرگت؟

 

معجزه کن معجزه کن

 

که معجزه

 

 تنها

 

دست کار توست

 

اگر دادگر باشی

 

که در این گستره

 

 

گرگان اند

 

مشتاق بر دریدن بیدادگرانه ی  ان

 

که دریدن نمی تواند—

 

و دادگری

 

معجزه ی نهایی ست

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

و کاش در این جهان

 

مردگان را

 

روزی ویژه بود

 

تا چون از برابر این همه اجساد گذر میکنیم

 

 

تنها دستمالی برابر بینی نگیریم

 

این پر ازار

 

گند جهان نیست

 

تعفن بی داد است

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

و حضور گرانبهای ما

 

هر یک

 

چهره در چهره ی جهان

 

(این ایینه ای که از بود خود اگاه نیست

 

مگر انکه در او در نگرند-)

 

تو

 

 با من

 

ادمی یی

 

انسانی

 

هر که خواهد  گو باش

 

تنها

 

اگاه از دست کار عظیم نگاه خویش-

 

تا جهان

 

از این دست

 

بی رنگ و غم انگیز نماید

 

تا جهان

 

از این دست

 

از این دست

 

پلشت و نفرت خیز خود نماند

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

یکی

 

 از دریچه ی ممنوع خانه

 

بر ان تل خشک خاک نظر کن

 

اه اگر امید می داشتی

 

ان خشک سار

 

کنون این گونه

 

از باغ و بهار

 

بی برگ نبود

 

و ان جا که سکوت به ماتم نشسته

 

مرغی میخواند

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

نه

 

نومید مردم را

 

معادی مقرر نیست

 

چاووشی امید انگیز توست

 

بی گمان

 

که این قافله را به وطن میرساند

 

23 تیر 1359

احمد شاملو

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 بیاد اشنایی شاید فراموش شده!!!!!!!!
 

بیاد فروغ زنی که بیشتر از یک زن بود.....

 

 

                          ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمنک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خک ‚ خک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می اید

در کوچه باد می اید

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس میگذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند 

 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

ــ سلام

ــ سلام

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای اینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست

در کوچه باد می اید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و کنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

ای یار ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه باد می اید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت

خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 

نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود

و من دراینه می دیدمش

که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد 

 و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

گویی بکارت رویای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر شب می برد

ایا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد ؟

ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخواند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد

صبور

سنگین

سرگردان

در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند

ــ سلام

ــ سلام

ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ؟...

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشید

من از کجا می ایم ؟

من از کجا می ایم ؟

که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خک مزارش تازه است 

 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...

چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی

و چلچراغها را

از ساقه های سیمی می چیدی 

 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند

چرا کلان را به صدا گفتند ؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!

چرا نوازش را

به حجب گیسوان بکرگی بردند ؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرمید

به تیره های توهم

مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته

من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار

زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگیش را 

 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سر انجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب نا امید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های سکت متفکر

جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک

در ایستگاههای وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی

آه

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

و این صدای سوتهای توقف

در لحظه ای که باید باید باید

مردی به زیر چرخهای زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد

من از کجا می ایم؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران ایه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

به داسهای واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد ...

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد 

 سال دیگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 منو سهراب و تنهایی

 

سلام

 

 

 

باز منم و سهراب و این تنهاییه تنها و تاریک خدا مانند 

 

 

 صدا کن مرا صدای تو خوب است

 

 

صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است

 

 

که در انتهای صمیمیت حزن میروید...

 

 

چقدر دوست داشتم باهات حرف بزنم سهراب

 

 

اخه بعضی جا ها تو خیلی از بقیه بهتری

 

 

اخه یادمه نوشته بودی:

 

 

(بیا از حالت سنگ چیزی بفهمیم)

 

 

(بیا زودتر چیزها را بفهمیم)

 

 

یادمه نوشته بودی گرما بخش وجودت اجاق شقایقه

 

 

چقدر خوب احساستو نوشتی

 

 

اره تو خودت گفتی:

 

 

(پنجره را به پهنای جهان میگشایم)

 

 

جاده تهی است درخت گران بار شب است)

 

 

(ساقه نمیلرزد اب از رفتن خسته نمیشود)

 

 

(تو نیستی .نوسان نیست)

 

 

این افق نگاهت روشنیه شبهای تاریکه تنهاییم بود سهراب

 

 

جالبه

 

 

(ابری نیست)

 

 

(بادی نیست)

 

 

(مینشینم لب حوض)

 

 

(گردش ماهی ها .روشنی . من . گل . اب)

 

 

(پاکی خوشه زیست)

 

 

بعضی جا ها واقعا منو وادار میکنی که کمی فکر کنم

 

 

به تمام چیزهای خوب.............

 

 

 کاش گیرائیشو داشتم که یکم بیشتر بزرگی تو درک کنم

 

 

تنهام نذار

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 بیرنگی...بهترین رنگ

 

...بد جوری گیج شدم.

 

احساس میکنم فرق بین بدی و خوبی رو نمیفهمم.

 

اخه وقتی میبینم که بعضی ها جواب خوبی رو با بدی میدن.

 

ویا بعضی ها هم اونقدر رئوفن که جواب بدی رو با خوبی میدن.

 

و چرا بعضی ها جواب بدی و با بدی میدن و ....

 

گیج شدم.

 

صدام کن رفیق .

 

بدجوری محتاجتم.

 

تو این روزایی که همه جا یه جورایی انسانیت گم شده.

 

راستش وقتی نیگاه میکنم به گذشته های نه چندان دور

 

میبینم که چقدر خوبی ها   رفاقت ها   انسانیت

 

 و خیلی چیزای خوب دیگه رنگشو باخته

 

راست میگفت اونی که میگفت بهترین رنگها بیرنگیست

 

اره بیرنگی بهتر از این رنگهای بازاریست....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در جمعه هفتم تیر 1387  |
 حس تنهایی
 

حس تنهایی بعد رفتن تو آغاز شد...پایان نداشت ادامه دار شد

 

فکر کنم بت گفته بودم اگه تو بری...

 

جای گلبرگ شقایق روی طاقچه اتاقم خالی میشه...

 

راستی حالا که نیستی چی بخونم از ترانه احساس

 

من فقط حس با تو بودن و میخواستم  حتی تو لحظه هایی که بی تو بودم...

 

شاید بوی تناقض بین این دیواره های دست نوشته هام بیاد....

 

مهم نیست شاید بتونی احساس منو از عمق وجودم درک کنی...

 

شاید بتونی منو بخونی....

 

یا حتی بتونی احساسمو ندیده پاکش کنی...

 

من اما فراموشکار فراموشی ها شدم...!!!!

 

(کاش با من مانده بودی

کاش در دستان سردم یا که در چشمان گریانم

حس تنهایی من را خوانده بودی)

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 یه کم به اشک ریختن توی لحظه های خاصی فکر کنی بد نیست....خیلی هم خوبه

بعضی وقتا فکر میکنم ...

 

چرا سختی های من غروبی نداره

 

چرا درد دلهای من تمومی نداره

 

بعضی وقتا فکر میکنم ...

 

چرا رویای پر کشیدنم رنگشو باخت

 

چرا جای قصر ارزو ها واسه من ویرونه ساخت

 

بعضی وقتا فکر میکنم ...

 

چرا زندگی پر از غصه پر از مصیبته

 

چرا جای عشق تو قلبا پر درد و نفرته

 

بعضی وقتا فکر میکنم ...

 

چرا بعضی ها تا عشقو میبینن عاشق میشن

 

ولی ایا همشون لایق این عشق میشن...

 

بعضی وقتا فکر میکنم ...

 

نه.....دیگه به این چیزا نمیخوام فکر کنم.............

 

دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم................

 

.......................................................

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 اماده ای؟ برا یه پرواز دیگه؟
 

شاه پر بال پروازم انگاری گم شده باز...نمیدونم...

 

شایدم شکسته روی اوج قله های احساس

 

شایدم تو سقوط ازاد از رو قله خوشبختی گمش کردم....

 

شاید...ولش کن ...

 

بیا بگذریم از این همه شاید ها...

 

اگه میشه یه کمی بها بدیم به تموم بایدها

 

باید بشه ترانه زندگی رو این پایین هم خوند...

 

باید بشه رنگ امید و دوباره به تن زندگی پاشوند...

 

اره باید اینجا ته این بن بست ...ته این بن بست سیاه...

 

یه جورایی یه روزنه ای باشه باید دنبالش گشت...

 

 اره برای دوباره پر کشیدن حتی اگه شده با این بال شکسته...

 

راستش من میخوام برم اون بالا به امید یه سقوط ازاد دیگه...

 

شاید بتونم دوباره اون پایین یه چیزای جدیدتری باز پیدا کنم....

 

اره بعضی وقتا خطر کردن هم لذت خاص خودش و داره...

 

باس قبل زندگیم اول خودمو بسازم

 

چرا که نه

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 سلامی به زندگی

سلام

 

یه مدتیه تمام فکرم شده تنهایی

 

میدونم یکم بسته است این موضوع...

 

ولی باس بگم این روزا تنها چیزی که بم ارامش میده تنهایی

 

از وقتی دور خونه خط کشیدم و اومدم اینجا یه جورایی احساس رضایت  میکنم

 

البته نه اینکه بگم خونوادم بد بودن نه اونا خیلی خوبن و منو هم خیلی دوست دارن

 

ولی بعضی وقتا لازمه ادما برا اینکه مشکل خودشونو با خودشون حل کنن تنها بشن

 

تا درک یه سری واقعیتها براشون اسون شه.

 

راستش حالا دیگه مثل گذشته ها نا امید نیستم حالا دیگه همه چی فرق کرده

 

خیلی چیزا عوض شده...

 

یکیش خودم....

 

 تنهایی رو دوس دارم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 شعر من حسی صادقانه از تو....

 

سلام خیلی وقته که فرصت نکردم اپ کنم ولی حالا که این فرصت دست داد میخوام این شعرو بذارم که شاید یه جواریی اونی که دوسش دارمو تو خودش تصویر کرده....

 

شعر من مثل یه باله واسه پر کشیدن من

من و میبره رو ابرا واسه خالی شدن من

 

شعر من مثل یه حسه واسه گفتن حقایق

به اونی که با من اینجا می مونه تو این دقایق

 

شعر من مثل یه رویاست واسه رسیدن من

به همون فرشته پاک که می مونه یاور من

 

شعر من طراوتش رو داره از گل شقایق

اره اون شقایق من اون گل همیشه عاشق

 

شعر من مثل نسیمی میخوره رو صورت من

منو پر میکنه از عشق تو میای تو خاطر من

 

شعر من تو شب تو گوشم اسمتو زمزمه میکرد

توی شب از تو یه تصویر برای من زنده میکرد

 

شعر من اشکمو پاک کرد از رو گونه های سردم

مثل دستهای لطیفت دست کشید رو کوه دردم

 

شعر من تورو همیشه تو خودش داره عزیزم

این تویی که شعر میگی منم اونو می نویسم

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386  |
 چرا بعضی وقتا گفتن احساسم برام سخت میشه

 یه پرنده بی پر و بال

 

 

به امید پر پرواز

 

 

به امید پر کشیدن

 

 

رفتن و اخر رسیدن

 

 

تا به اوج بی نهایت

 

 

تا رسیدن به حقیقت

 

 

اره این منم که عمری

 

 

توی دست غم اسیرم

 

 

عمریه میگم خدایا

 

 

بسه من میخوام بمیرم

 

 

خداجون بسه چقدر درد

 

 

تا به کی این همه حسرت

 

 

تا به کی درد و مصیبت

 

 

از پی عشق و رفاقت

 

 

تا به کی باید رها شد

 

 

توی دست وحشی باد

 

 

تا به کی باید فرو رفت

 

 

توی باتلاق حسادت

 

 

تا به کی باید نفهمید

 

 

حس زیبایی عشقو

 

 

تا به کی چشمو باید بست

 

 

به روی حقیقت محض

 

 

ولی دیگه بسه حالا

 

 

من میخوام که پر بگیرم

 

 

برسم به بی نهایت

 

 

برسم تا به حقیقت

 

 

من میخوام بازم رها شم

 

 

توی دست وحشی باد

 

 

نمیخوام فرو برم باز

 

 

توی باتلاق یه احساس

 

 

من میخوام بازم بفهمم

 

 

حس زیبایی عشقو

 

 

بروی حقیقت محض

 

 

نمیبندم دیگه چشمو

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386  |
 "Contagious"

"Contagious"

When you're around I don't know what to do

I do not think that I can wait

To go over and to talk to you

I do not know what I should say

And I walk out in silence

That's when i start to realize

 

What you bring to my life

Damn this guy can make me cry

It's so contagious

I cannot get it out of my mind

It's so outrageous

You make me feel so high

All the time

They all say that you're no good for me

But I'm too close to turn around

I'll show them they don't know anything

I think I've got you figured out

So I walk out in silence

That's when i start to realize

What you bring to my life

Damn this guy can make me smile


I'll give you everything

I'll treat you right

If you just give me a chance

I can prove I'm right

All the time

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 بیاد فروغ

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

 

در بهاری روشن از امواج نور

 

 

در زمستانی غبار الود و دور

 

 

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

 

روزی از این تلخ و شیرین روزها

 

 

روز پوچی همچو روزان دگر

 

 

سایه ای ز امروزها دیروز ها

 

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

 

 

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

 

 

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

 

 

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

 

میخزند ارام روی دفترم

 

 

دستهایم فارغ از افسون شعر

 

 

یاد می ارم که در دستان من

 

 

روزگاری شعله میزد خون شعر

 

 

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

 

 

میرسند از ره که در خاکم نهند

 

 

اه شاید عاشقانم نیمه شب

 

 

گل به روی گور غمناکم نهند

 

 

بعد من ناگه به یکسو میروند

 

 

پرده های تیره ی دنیای من

 

 

چشمهای ناشناسی میخزند

 

 

روی کاغذها و دفتر های من

 

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

 

 

بعد من با یاد من بیگانه ای

 

 

در بر اینه می ماند به جای

 

 

تار مویی نقش دستی شانه ای

 

 

میرهم از خویش و می مانم ز خویش

 

 

هر چه بر جا مانده ویران میشود

 

 

روح من چون بادبان قایقی

 

 

در افقها دور و پنهان میشود

 

 

میشتابد از پی هم بی شکیب

 

 

روزها و هفته ها و ماه ها

 

 

چشم تو در انتظار نامه ای

 

 

خیره می ماند به چشم راه ها

 

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

 

 

میفشارد خاک دامنگیر خاک

 

 

بی تو دور از ضربه های قلب تو

 

 

قلب من میپوسد انجا زیر خاک

 

 

بعدهانام مرا باران و باد

 

 

نرم می شویند از رخسار خاک

 

 

گور من گمنام می ماند براه

 

 

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در دوشنبه یکم مرداد 1386  |
 عکسای قشنگ

 

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در جمعه بیست و نهم تیر 1386  |
 دوست داشتن

امشب از اسمان دیده ی تو

 

 

روی شعرم ستاره می بارد

 

 

در زمستان دشت کاغذ ها

 

 

پنجه هایم جرقه می کارد

 

 

شعر دیوانه ی تب الودم

 

 

شرمگین از شیار خواهش ها

 

 

پیکرش را دوباره میسوزد

 

 

اتش جاودان اتش ها

 

 

اری اغاز دوست داشتن است

 

 

گرچه پایان راه ناپیداست

 

 

من به پایان دگر نیندیشم

 

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

از سیاهی چرا هراسیدن

 

 

شب پر از قطره های الماس است

 

 

ان چه از شب بجای میماند

 

 

عطر خواب اور گل یاس است

 

 

اه بگذار گم شوم در تو

 

 

کس نیابد دگر نشانه ی من

 

 

روح سوزان و اه مرطوب

 

 

بوزد بر تن ترانه ی من

 

 

اه بگذار زین دریچه ی باز

 

 

خفته بر بال گرم رویا ها

 

 

همره روزها سفر گیرم

 

 

بگریزم ز مرز دنیا ها

 

 

دانی از زندگی چه میخواهم

 

 

من تو باشم...تو...پای تا سر تو

 

 

زندگی گر هزار باره بود

 

 

بار دیگر تو...بار دیگر تو

 

 

ان چه در من نهفته دریایست

 

 

کی توانم نهفتنم باشد

 

 

با تو زین سهمگین توفان

 

 

کاش یارای رفتنم باشد

 

 

بسکه لبریزم از تو میخواهم

 

 

بروم در میان صحرا ها

 

 

سر بسایم به سنگ کوهستان

 

 

تن بکوبم به موج دریا ها

 

 

اری اغاز دوست داشتن  است

 

 

گرچه پایان راه ناپیداست

 

 

من به پایان دگر نیاندیشم

 

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

|+| نوشته شده توسط ♥ارش♥ در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386  |
 
 
بالا