غروب خاطره ها نزدیک است.لحظه لحظه ی فهمیدن است.
لحظه ای که حس میکنیم که چه از دست داده ایم.
لمس میکنیم روی قلبهامان جای پای مانده از احساسی را،
که حتی نمیدانیم در کدام کشمکش،
و یا کدام پیچ سراشیبه زندگیمان،
از کالبد دلهامان رخت بربست و یا شاید قهر کرد و رفت.
و من اما با همه ی نادانی هایم و یا شاید همه ی حماقت هایی که،
ضربه ی تبر شد بر ریشه ی احساس و بر شیشه ی پاک قلبم ،
هنوزهم ندانسته و کودکانه ،
پیچ های بعدی گردنه ی کوهستانی آینده ام را،
بی پروا و با سرعت که نه با حسرت طی میکنم،
و همچنان امیدوارم که در پس گذرگاه بعد شاید،
سوسوی نور یک آرام سرا یا چه میدانم یک آرامگاه،
و یا هر چیز دیگر خودنمایی کند تا وعده ی آرامش بدهد،
به این دل همچنان امیدوار و درآرزوی رهایی،
از چنگال این جاذبه ی پست.
باز هم پیش میروم و تنها اینکه چون باز،
بخویشتن خویشم نهیب میزند خویشتن من که،
"تو عاشق دوردست هایی بنگر که چه زیباست"
و با این صدامن دگربار خام ندای درونم میشوم،
و می تازم به سوی دور دستی که ناباورانه به رسیدن به آن،
امید دارم.آری من سالهاست که امید دارم.
سالهاست که میجنگم با پای خویش،
نهیب میزنم به جاده ی برفی و لغزنده ی پیش رویم.
فریاد میزنم که من خواهم رسید به آنچه که در آرزویش هستم.
افق دوردست گره خورده در نگاه خسته ام ،
چه نزدیک میرسد به چشم.
ومن از جاده آرام آرام دور میشوم.
از خود ولی هرگز.
ارش---اخرین ماه زمستان ۱۳۸۹
|
+| نوشته شده توسط
♥ARASH♥ در چهارشنبه چهارم اسفند 1389
|